مادرانه

آخرين دسته ورقه ها را كه تحويل ناظم دادم نگاهي به رديف نمرات انداخت و گفت: اينها كه خيلي كمه!... كف دست خالي ام را نشانش دادم . وقتي نشستم معلم جغرافي طوري كه فقط خودمان بشنويم پرسيد: هر نمره اي گرفتن دادي؟ ... هنوز كلاس هاي بدو خدمت شروع نشده و من نمي دانستم موقع تصحيح اوراق بايد چند خودكار آبي در طيف هاي مختلف كنار دستم باشد.

***

تنبلي چشم ميچكا برگشته. دوباره روزي دو ساعت چشم سالم را مي بنديم و تنبل را واميداريم به نقاشي و خواندن و نوشتن و تازگي ها كوبلن دوزي. ميچكا به مادربزرگ: من بلدم كوبلن بدوزم. ميخواين براي شما يه الله بدوزم؟

مادربزرگ: الهي ته صداي قِربون. چرا دوس ندارم؟ پارچه سبزمحمد بگير رويش بالا بدوز الله، پايين تر بغل به بغل محمد و علي، پايين تر فاطمه حسن حسين يك رج دوش به دوش هم. من اين را بگذارم توي جانمازم ذخيره قيامت تو بشه. الهي كه صد و بيست سال زنده باشي با دل ِخش و سر ِسلامت. بعد مي گويد گوشي را بده به مادرت. سفارش مي كند مبادا جايي حرفي از دهانم در برود. بعد از هزار جور خ... دستمال كردن، تازه رفته ام سركار. عيسي به دين خود و موسي به دين خود. ما كه نه سر پيازيم و نه ته پياز. نه قلمي داريم، نه هنري داريم، نه سخني. چكار داريم؟...

 بعد هشدار مي دهد با شوهرت مهربان تر باش. مرد خداي روي زمين است، شوهرت سيد اولاد پيغمبرست. فرداي قيامت بايد جواب جدش را بدهي، زينهار! دوباره راه نيفتم دنبال جشنواره و داستان. حقوقم را شتر نسازم. پس انداز كنم. دلم به دارايي شوهرم خوش نباشد. همه قداست آن خداي كوچك زميني را لجن مال مي كند وقتي مي گويد مرد بي وفاست. يك قدم پس بيفتي، يك عمر بايد بدوي. پول يا وسط آبست يا وسط آتش، دس ِ لَله (استخوان ساعد) بشكن و پول را جا بده. " پاييز پلاخوار وهمن ماه ره ياد بيار/كيسه ته دس و كنّا كنّا ره ياد بيار"... در آخر باز سفارش مي كند كه توي تاكسي يا صف نانوايي يا در مدرسه حرفي از دهانم در نرود. سخن وحشيست. من آينه مي بينم او خشت خام. سرم به زندگي ام باشد. ملافه ها را بشويم و تشك ها را هوا بدهم. رشت نمور است ،مبادا كپك بزند. كم كم و روزمره .به خودم فشار نياورم. باز رژيم نگيرم. دستهايم هنوز مي لرزند؟ دكتر رفته ام به خاطرش؟ كي تعطيل مي شوم؟ كي مي رويم پيششان كه ببريمشان ييلاق؟ سهم مرباي بهار نارنجم را هم نگه مي دارد.

 


 

شهر ما،خانه ما، کوچه ما

 

روز خوبيست.هوا خنك و آسمان نيمه ابري نيمه آفتابيست. فقط شيربلال نداريم.ميچكا علاقه عجيبي به پياده روي دارد و من علاقه عجيبي به نشستن در تاكسي و گوش دادن به اختلاط روزمره راننده با مسافر. خانم احمدي پادري آپارتمان را روي نرده هاي راه پله آويزان كرده و با دسته جارو خاكش را مي تكاند. زاد و ولد بي رويه موش هاي محل ،غصه مرگش كرده است. هيچ سمي حريفشان نيست. دو هفته پيش بود كه از اداره بهداشت كمك خواستيم. گفتند ماموري كه مسئول همين كار بود در اثر مسموميت فوت كرده. كنج دروازه فضله هاي سياه موش ريخته است.موش هاي فاضلابي بزرگ كه در عرض چند ماه لشگري راه انداخته اند.ميچكا با ايق و ويق پیش می افتد.

آقا ناصر، سوپري محله مان عكس هيچ كانديدايي را به شيشه مغازه ش نچسبانده.دختر موبورش دم مغازه لي لي مي كند. نوار سبز دور مچش بسته. اولين ستاد انتخاباتي سر كوچه مان است. برگه هايي دستمان مي دهند.پيشتر همه اش را در سايتها خوانده ام،مفصل.

گاهي فكر مي كنم هيچ كس به اندازه راننده تاكسي درد ندارد و رك و راست حرف نمي زند، يا اين تاثير عرق و چربي نشسته بر صورت آفتابسوخته اش است.

:آخه تو تا حالا چره هيچ كار نوكودي؟ هفصد ميليارد دولار كم پوله مگه؟ چره اشان موعريفي نوكودي؟ مرد حسابي، هم ترسي هم ترساني؟ ايته جان بيشتر داري مگه؟

مسافر صندلي جلو صم و بكم . مسافري كه سمت راستم نشسته زير لب غر مي زند و تاييد مي كند. راننده منتظرست من هم تاييد كنم چون چند بار در آينه ازم پرسيده: نه مگه خاخور؟

ميچكا هي به پهلويم مي زند و مي خواهد بداند "پس راننده به كي راي مي دهد؟"

دستفروش روسري هاي چاپي بته جقه رنگارنگ را هوا مي اندازد تا رقص و سبكي شان در باد مشتري را بقاپد. زن ها گرد بساطش را گرفته اند و هركدام يكي را روي همان روسري يا چادري كه به سرشانست مي كشند و با يك لبخند كج بغلدستي ،دوهزار تومن از كيف بيرون مي آورند. آخرين جمله بعد از فروش هر روسري شوخي يا تبليغ انتخاباتيست.

از فروشگاه نساجي نيم متر دستمال سفره مي خواهم. فروشنده با چند نفر ديگر سر نتيجه انتخابات شرط بندي مي كند: روشنفكران كه همه موسويه راي دئن.

: اما راي ناوره.

:ان حاج خانوم فرهنگيه.حاج خانوم شمي راي كيه؟

ميچكا باز پهلويم را سوراخ مي كند كه بگويم موسوي،موسوي! مي گويم نمي دانم. انتخاب سخت تر شده. پول را روي ميز مي گذارم. روي شيشه. چشمهاي كانديداي زير شيشه ، از بالاي پول هاي چركمرده نگاهم مي كند.

دو قدم جلوتر از يكي از ستادها صداي بگو مگو مي آيد. مي خواهم راهم را كج كنم اما موج جمعيت نزديك شهرداري مرا به جلو مي راند. دعوا بين هواداران دو رقيب است. يك مناظره داغ خياباني. ميچكا ترسيده: مامان مواظب من باشي ها!

پيرمرد رودباري بطري هاي روغن زيتون را نزديك خودش مي كشد. آنطرفتر يكي زنبيل تخم مرغ محلي  بدست، راه افتاده دنبال گوشه اي امن تر. به زحمت ميچكا را از لاي آدمهايي كه قد مي كشند تا صحنه را كامل ببينند بيرون مي برم.

پله هاي پوسيده پاساژ قديري را طي مي كنيم. تلويزيون خرازي بي بي گل روشن است. گزارشگر از عابران مي پرسد " شما در راي گيري بيست و دوم خرداد شركت مي كنيد؟"... مسلما... "چرا؟"... براي اينكه مشت محكمي .........

انگار وسط نخ هاي گلدوزي سوزن بود. فروشنده آخ ميگويد و دستش را از لاي نخ ها بيرون مي كشد: مشت محکم مشت محکم! آخه تي خاش خالي مشت كيه اثر كنه من نانم! معتاد بدبخت. هروئينيه، از انه رنگ معلومه كه شاشه مانه!

ميچكا اشاره مي زند گوشم را ببرم پايين: اين آقاهه چي ميگه؟ ميگه راي ندين؟

كفش پاي ميچكا را مي زند. تاكسي مي گيريم. روي داشبورد عكس فردين و بهروز وثوقي چسبانده شده. به خانه كه مي رسيم تقريبا همه چيز خريده ايم جز شير بلال آستانه. موش چاقي از زير باكس زباله به سمت دريچه فاضلاب مي دود. خانم سين و خانم نون از داخل تراس هايشان باهم گرم صحبتند. ميچكا يكي از پوسترهاي كانديدايش را كه در بازار جمع كرده روي جاكفشي خانم احمدي مي گذارد و زنگشان را فشار مي دهد.

 

روی لبه جدول٬ در حاشیه بلوار کشاورز نشسته ام.میچکا مجله سروش کودکان می خواند: اه٬ این اسب دیگر از کجا آمده؟چرا اینجا چرا می کند! الان حسابش را می رسم. موسوی شصت و سه.

فنجان  و نعلبکی و کیک خوری دست دومي را كه از سمساري نبش خيابان خريده ام محكم بغل زده ام. خوشحالم كه برايم ارزانتر از قیمت واقعی شان تمام شده اند. آفتاب داغيست و ما در كنار آسفالت داغتر و صداي ماشين هايي كه باشتاب مي گذرند و دود اگزوز ،خسته و آفتاب سوخته منتظر نشسته ايم.

:چه آدم گستاخي! كي جرات كرده گوش دشتبان ما را زخمي كند؟ موسوي شصت و هفت.

فنجان های قشنگی خریده ام. حتما وقتی برسم خانه کیکي می پزم و چای دم می کنم و باهاشان جشن بچگانه ای راه می اندازم. خدا می داند سمساری اینها را از کدام خانه در الهیه یا زعفرانیه مفتخري کرده و ریخته توی مغازه اش! لابد صاحبخانه همه اثاثيه اش را يكجا فروخته... لابد مي خواسته  ازینجا برود...برای همیشه! در خیالم همراهش می روم. به کشوری که آسفالت تميزتري دارد و بین مردمی با پاهای بلند قدم می زنم كه: مامان پاشو٬ بابا اومد.موسوی هشتاد و نه...! 

در صندوق را بالا مي زنم دنبال گوشه نرم و خوبي براي فنجانها و كيك خوري ام. روي سكوي بانك پوسترهاي تبليغاتي پخش و پاره را برميدارم كه بپيچم دور شكستني ها،ميچكا مي گويد: نه، حيفه مامان! همه ش ميرحسينه!

 

روزهای دیدن و شنیدن است.نوشتن بماند به وقتش.