قصه ی شب
فكر مي كنم هفت شب است كه با هم خواندن اليور تويست را شروع كرده ايم و امشب آخرين قسمتش را خواهيم خواند. شب ها صندلي ام را مي كشانم كنار تختش و او در حاليكه پتو را تا زير دماغش بالا كشيده، وحشت زده نگاهم مي كند و من،"فاگين" مي شوم، آقاي بامبل مي شوم و گاهي نانسي يا سگ بيل سايكس. هنوز زود است براي ميچكا كه انتظار داشته باشم داستان بلند يا رمان بخواند. بنابراين خودم برايش مي خوانم. ميچكا در تمام لحظات گرسنگي و بيچارگي با اليور همراهي كرده و با آدمهاي بدذات و شرور بُر خورده است. تقريبا دستش آمده كه در شهر چه خبر است و هيچكس همينجوري محض رضاي خدا نان به كسي نمي دهد و حتي دو برادر هم مي توانند به خاطر پول همديگر را از بين ببرند. "نوانخانه" چه جور جاييست و "وقتي سپيده زد" چه وقت است...
اين اولين رمان از مجموعه ي "رمان هاي جاويدان جهان" چاپ نشر افق بود كه خوانديم. همه ي رمان ها خلاصه شده اند و نگارشي ساده دارند. ميچكا حالا علاقمند شده و از بين رمان هايي كه تصوير پشت جلدشان را ديده بعدي را انتخاب كرده است، "شاهزاده و گدا".
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك