قصه ی شب

فكر مي كنم هفت شب است كه با هم خواندن اليور تويست را شروع كرده ايم و امشب آخرين قسمتش را خواهيم خواند. شب ها صندلي ام را مي كشانم كنار تختش و او در حاليكه پتو را تا زير دماغش بالا كشيده، وحشت زده نگاهم مي كند و من،"فاگين" مي شوم، آقاي بامبل مي شوم و گاهي نانسي يا سگ بيل سايكس. هنوز زود است براي ميچكا كه انتظار داشته باشم داستان بلند يا رمان بخواند. بنابراين خودم برايش مي خوانم. ميچكا در تمام لحظات گرسنگي و بيچارگي با اليور همراهي كرده و  با آدمهاي بدذات و شرور بُر خورده است. تقريبا دستش آمده كه در شهر چه خبر است و هيچكس همينجوري محض رضاي خدا نان به كسي نمي دهد و حتي دو برادر هم مي توانند به خاطر پول همديگر را از بين ببرند. "نوانخانه" چه جور جاييست و  "وقتي سپيده زد" چه وقت است...

 اين اولين رمان از مجموعه ي "رمان هاي جاويدان جهان" چاپ نشر افق بود كه خوانديم. همه ي رمان ها خلاصه شده اند و نگارشي ساده دارند. ميچكا حالا علاقمند شده و از بين رمان هايي كه تصوير پشت جلدشان را ديده بعدي را انتخاب كرده است، "شاهزاده و گدا".

 

تاریکخانه ی دل

وقتي پر مي شوم، و همه ي تعفن زندگي جمع مي شود بيخ گلويم، روحم را مي سپارم به زخمه ي ساز عليزاده كه تاول ها را دانه دانه بتركاند. امروز تاول ها چه بوي بدي دارند!

تنهايي، حس گود ليز تاريكيست. مي شود گفت يك جور عنكبوت است. تنهايي ته دلم خانه ي سياهي ساخته بي هيچ پنجره. مي ترسم ازين خانه ي سياه و آن دست نامرئي پرزور كه هرزگاهي زنداني ام مي كند تا ساعت ها در تاریکترین زاویه اش زانوهايم را بغل بزنم .ديوارهايش حرف مي زنند و دائما تصويرهايي مثل خفاش چنگ مي اندازند به صورتم و تكه اي را مي كنند ... نه هيچ نشده، همه چيز مرتب است. ناهار فسنجان داريم و قابلمه ي كوچك سوپ هم روي اجاق مي جوشد و بوي گشنيز و بخار نشسته بر پشت پنجره به خوبي گند همه چيز را مي پوشاند. صداي ساز عليزاده هم كه هست.   

رختشویخانه ی دل


غم زمانه خورم یا فراق یار کشمنه قوتی که توانم کناره جستن از اونه دست صبر که در آستین عقل برمز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیستچو می​توان به صبوری کشید جور عدوشراب خورده ساقی ز جام صافی وصلگلی چو روی تو گر در چمن به دست آید به طاقتی که ندارم کدام بار کشمنه قدرتی که به شوخیش در کنار کشمنه پای عقل که در دامن قرار کشمجفای دوست زنم گر نه مردوار کشمچرا صبور نباشم که جور یار کشمضرورتست که درد سر خمار کشمکمینه دیده سعدیش پیش خار کشم

یک چنین مطلبی که عنوان نمی خواهد!

شب طوفان، شب وحشت، به جسم و هستي ام نشسته

ازين ورطه برون آور مرا كه كشتي ام شكسته

مرا ز خستگي رها كن، به من بده دل هدايت

شكسته زورق تنم را ، ببر به ساحل سلامت

بقيه هم دارد. اين متن سرود صبحگاهي مدرسه است كه براي صف خوانده مي شود. ميچكا جلوتر مي ايستد و آهنگش را با فلوت مي زند و پنج شش تا كلاس پنجمي مي خوانند. از ميچكا پرسيدم ورطه يعني چي؟...

گفت:ورطَه. نميدونم يعني چي اما ورطَه درسته، ازين ورطَه بَرون آور.....!!!!

:بَرون چيه دختر،بُرون....

گفت:" نه.بَرون، يعني براي اينكه يا بر روي ، بر روي اون كشتي شكسته يا شايدم معنيش چيز ديگه اي باشه اما مطمئنم كه بَرون درسته چون كلاس پنجميا هم همينجوري خوندن، ازين ورطَه بَرون آور مرا كه...

:زورق يعني چي؟

: اينو ديگه نميدونم. مامان زروَرق داريم اما زورق؟... نميدونم!

خب من هم فقط خنديدم و پرسيدم: يعني هيچكدومتون از خانم پرورشي نپرسيدين اينا معني شون چيه؟

:نه! مگه درسمونه كه بپرسيم؟ سروووده، فقط بايد بخونيم.

 الهي بميرم، نود كلاس اولي مخمور، هر صبح مي ايستند و به اين كلمات بي معني گوش مي دهند.

 

سوپ مخصوص سرآشپز

يك كاسه كوچك كرفس خرد شده( اعم از ساقه و برگ و جوانه)/ به همان اندازه هويج حلقه شده/ يك عدد پياز متوسط خرد شده/ سه قاشق آرد گندم / دو قاشق روغن زيتون يا هر روغن مايع ديگر و ادويه

اول همه ي مواد را به استثناي آرد، داخل قابلمه بريز و تفت بده.سه دقيقه بعد آرد را اضافه كن و يك دقيقه در حال هم زدن تفت بده و بعد آب سرد را كم كم و در حاليكه هم مي زني به مواد اضافه كن. تا زمانيكه آرد و آب خوب مخلوط شوند هم بزن و بعد بگذار تا بجوشد و در حرارت ملايم بيست دقيقه بپزد... سوپ شما حاضر است. حالا يادت مي آيد كه اي واي! چرا قارچ توش نريختم؟ اما ناراحت نباش.همين هم خيلي مي چسبد اگر آبليمو اضافه كني. گواراي وجود...

 

 

هگمتانه

بابام وقتي عصباني مي شود ديگر مهم نيست كه تو سي و چند سالت است و براي خودت شوهر و دختر و خانه و اسم و آبرويي داري. عصر سه شنبه تلفن خانه مان زنگ خورد. بابا بود. عصباني بود ها! از فاصله ي سيصد و بيست كيلومتري داد ميزد:"ميم! الان كجايي تو؟ ... يعني چه؟ مگه نگفتم راه بيفتين افطار منتظريم؟ مگه فردا فطر نيست؟ يعني چي نميايم؟ زود راه بيفتين! ... بابا اين چه مسخره بازيه درآوردين؟صبح كلاس داره شب كلاس داره نصف شب كلاس داره جمعه كلاس داره، گفتم نميخواد بره كلاس. جاده شلوغه مواظب باشين، من شام نميخورم تا بياين!"

از پنجره نگاهي به آسمان ابري و شيرواني هاي خيس انداختم. دلم هواي تازه خواست.آدمهاي تازه، نگاه تازه. دلم نمی خواست برای شاید پانزدهمین بار در سال هشتادوهفت بروم مازندران. ميچكا هنوز مدرسه بود و بعدش نوبت دندانپزشكي داشتيم و بعدش كلاس زبان. پس چمدان كوچكي بستيم تا صبح فردا كه افتاديم تو جاده...ميخوايم بريم به همدون ، شوهر كنيم بر رمضون.

تمام مسير حدودا سيصدو هفتاد كيلومتري رشت به همدان را زير باران و رعد و برق رانديم. شغال هاي تاكستان عروسي داشتند چون هم باران مي باريد و هم آفتاب بود! خسته كه مي شديم نگه مي داشتيم و از باغهاي اطراف جاده ،گوجه و ذرت و انگور مي دزديديم.

تابحال اينهمه همداني يكجا نديده بودم. برعكس آدمهاي لاغر و پوست نازك رشت،همداني ها درشت و قوي به نظر مي رسند. پوست صورت و دستهايشان به كشاورزان مي ماند و چشمهاي سياه مستطيل شكل شان در موازات ابروست.چهره اي بين ترك و كرد. برعكس رشتي ها كه هروقت نگاهشان كني مشغول «كال گپ» هستند و هيجانشان را با انواع آواهايي مثل "آووو"... " ايشّه"... "اَ اَ اَ" ... نشان مي دهند،همداني ها  آرام به نظر مي رسند.كم حرف مي زنند و لهجه شان مثل حرف زدن آدمهاي خجالتيست.

شهري تميز با خيابانهاي عريض و ترافيك سبك. ما حتي يك ساختمان مسكوني چهارطبقه نديديم! دم مغازه هاي خواربارفروشي دبه هاي دوغ محلي صف كشيده اند و يك شيريني به نام "انگشت پيچ" دارد كه مثل سرشير است اما به جاي عسل خورده مي شود،كشدار و سفيد رنگ .بايد انگشتت را در انگشت پيچ فرو كني و براي اينكه نچكد ، چند دور به دور انگشتت بپيچاني اش.

دست كم هشت بار براي ميچكا داستان سنگ نبشته هاي گنجنامه و ديوارهاي هگمتانه و اونكه شاعره باباطاهره و اونكه دانشمنده بوعلي سيناست را گفتم تا فهميد ليلي زن است. دره ي عباس آباد كه در انتهايش آبشار و كتيبه ي گنجنامه قرار گرفته، در چشم من شباهت عجيبي به ناهارخوران گرگان داشت. من از بوعلي سينا خجالت مي كشيدم و فكر مي كردم كه چگونه نسل داريوش شاه شاهان، يك پادشاه از بسياري، شاه سرزمين هاي دور و نزديك، دارنده ي همه گونه مردمان ، به من منتهي شد. زير سقف بلند آرامگاه باباطاهر ما چه حقير مي نموديم و درويش كه ميخواند "به هرجا بنگرم كوه و در و دشت"  ما كورمال كورمال و با دهان باز ، به گنبد هشت ضلعي و نقوش اطرافش چشم دوخته بوديم... نور از ميان مشبك هاي سقف روي گرانيت سياه قبر مي تابيد انگاري چراغ خانه روشن بود . تپه هاي هگمتانه وحشت مرگ و خوابيدن در گور را به جانم انداخت. لاله جين همه اش خاك است و آب. كاسه و كوزه و ديگ و تو  همه از جنس هم! و براي اولين بار آبگوشت بزباش خوردم.

غار ديدني ترين بود و قايق كج و كوله اي كه ما سه نفر سوارش بوديم هيجان انگيزترين! ميچكا با دقت دالانهاي تاريك را مي پاييد بلكه سيسموزاروسي، استگوزاروسي ،تيرانوزاروسي چيزي هنوز وجود داشته باشد آن تو مو ها! و دائم مي پرسيد: عمق آب 6 متر يعني چند تا دايي ف روي هم وايسن كله ي بالايي بيرونه؟ عمق آب دوازده متر يعني چند تا دايي ف؟

چند شب پيش كه در برنامه ي دوقدم مانده به صبح ، زلف گره زده بوديم با صالح علاي جان، مي گفت وقتي يادمان مي آيد كه ايران چه بود و تاريخش چطور بود راست مي ايستيم و نفسمان از جايي گرم بيرون مي آيد... خَله هسّه كه ناوتمه/ جَخ با اشاره باوتمه...

 

 

ای یاد تو مونس روانم

امروز اولين مشق كلاس سوم را نوشت...

اي نام تو بهترين سرآغاز      بي نام تو نامه كي كنم باز

عصر كتابهايش را جلد نايلون گرفتم. كتابهايش را بوسيدم.پس گردنش را هم وقتي قوز كرده بود و مشق مي نوشت بو كشيدم.اين بچه ي من است. بچه ي خودم. چقدر خوبست بچه ي آدم مشق بنويسد. لج كند. وراج باشد. تاپ ركابي بپوشد و روسري سر كند. توي دلش عاشق پسر نوجواني كه مجري تلويزيون است باشد و فكر كند كه اصلا معلوم نيست. چقدر خوبست اولين شاگردي باشد كه اولين درس فارسي را پاي تخته روخواني مي كند و كلمات سختش را معني مي كند. چقدر بد است برنامه ي شوك را ديده باشد و در وقت اضافه براي معلم و كلاس در مورد شيطان پرستان لكچر بدهد!

امشب يك بازي جديد شروع كرديم. اين يكي بهتر از قبلي هاست. بازي انشا گويي! هر كدام بايد در مورد موضوعي كه طرف مقابل انتخاب مي كند يك دقيقه حرف بزند. موضوعاتي كه من بايد انشا مي گفتم اين ها بود: فرق آدمهاي قديم و جديد. كامپيوتر و اينترنت. جبار باغچه بان.

موضوعاتي كه به ميچكا دادم: تغذيه. اگر الان يك سياهپوست آفريقايي اينجا باشد و تو زبانش را بلد نباشي و بخواهي برايش ماه رمضان را تعريف كني چكار مي كني؟ چرا ما موسيقي گوش ميديم؟

 :" ما لازم داريم كه موسيقي داشته باشيم. همه ي آدمها بايد موسيقي گوش بدهند تا شاد باشند. حتي پرندگان هم موسيقي دارند. من يك كتاب دانستنيها دارم كه در آن نوشته، ملخ ها بالهايشان را به پاهايشان مي مالند و با اينكار صدايي مثل صداي ويولون از پايشان درست مي شود. حتی ملخ ها هم موسیقی دارند."