در تمام عمر ازلی و ابدی ام فقط سه چهار بار يادم هست به اندازه ي امروز كثيف و چرك آلود بوده ام. آنقدر كه فقط كافيست انگشتم را يك بار روي بازويم ليز بدهم تا آرنج، و يك لوله ي خميري خاكستري تيره در انتهاي مسير جمع شود. مي توانم با چرك پوستم طناب ببافم. امروز بعد از نمي دانم چند سال مي خواهم توي حمام كيسه بكشم به تنم. لوله هاي چرك را بريزم كف حمام و سفيد و براق بيايم بيرون. عين شهناز ِ مار آنقدر بسابم تا زخم شود. دلاك حمام ايرانمهر بود. زن هاي چاق و سفيد را خوب مي شست و لاغر و سبزه ها را تُف شور مي كرد.

***

يك جفت كفش كتاني صورتي و نقره اي، كيف دوشي سرخابي، كيف پول آبي آسماني، جامدادي باربي و  ساك نايلوني پراز لوازم التحرير كنار تخت مرتب چيده شده. میچکا می آید و می رود صافشان می کند٬ کجشان می کند٬ از بزرگ به کوچک می چیند٬ دفعه بعد از برعکس٬ کیف را می اندازد روی دوش و کفش را پا می کند٬ وقتی می بیند نگاهش می کنم کمی سرخ می شود . چهار روز است که آماده باش به سر می بریم در انتظار اول مهر. اين چهار روز هروقت چشمم بهشان افتاده بی اختیار لبخند زده ام.

***

كره پلاستيكي زمين كنار موس ايستاده. اقيانوس اطلس شمالي، برزيل بزرگ به رنگ زرد موزي، ونزوئلا پرتقالي، سورينام سبز مثل خيار گل به سر تازه چين...  مي چرخانمش و از آقيانوس آرام با دلهره عبور مي كنم.استراليا بزرگ و صورتي رنگ.مثل رز صورتي باغچه. مي چرخانم دوباره.مي رسم باز به ايران.با همسايه هاي خاكستري و قهواه اي و خردلي رنگش. اصلا رنگ شاد به افغانستان و عراق و عربستان مي خورد؟ براي همين دلم مي گيرد و دوباره مي چرخانم سمت اروپا. اروپا هم كه همه ي آدمهاش را انگار داده اند شهناز ِ مار كيسه كشيده.

 

تابستان داغ تر

 

گرمم است. بلوز كه مي چسبد به پشتم انگار همين حالا از زير اتوي داغ بيرون كشيده و پوشيدمش. رطوبت هوا امروز نفس گير شده. دارد طاقت مرا مي سنجد. صبح باغچه را صفا دادم. دوباره گوشه اي جا باز كردم و تخم جعفري و ريحان و تربچه نقلي پاشيدم و آرام لحافي از خاك رويشان كشيدم ، چه خواب نازي! حتي اگر يك جعبه ي خالي ميوه داري و يك كف دست آفتاب، چيزي بكار. دلت را بدست مي آورد،قول مي دهم.

.

.

خانم احمدي نشسته بود روي قاليچه ي ماشيني قرمز رنگ و برگهاي نعناع را از ساقه ي چوبيشان جدا مي كرد. نصف باسنش از قاليچه بيرون بود و بالاي سرش روي ديوار، مارمولك با اندام كوچك ترسناكش چسبيده بود به ديوار. خانم احمدي از جايش پريد و لنگه دمپايي مردانه ي قهوه ايش را پرت كرد سمت مارمولك. خطا رفت. مارمولك كوچك نترسيد و تكاني هم نخورد. خانم احمدي بزرگ! لنگه ي چپ را پرت كرد و خورد به دم باريك زرد رنگ و دم جدا شد و افتاد روي نعناع. مارمولك پابرهنه فرار كرد و بعد خانم احمدي برايم گفت كه از ديروز تا حالا قلبش نامنظم مي زند و آب شهر اين روزها چرا اينقده بدبو است و بركت خدا، رنگ ادرار اسب است و بلورفروشي هاي خيابان سام حراج كرده اند و خودش چندتا كاسه و گلدان و شكلات خوري خريده براي يك وقت هايي كه لازم شد جايي كادو ببرد و مارمولك كه خون ندارد كه، نعناع ها نجس شدند؟ ها؟... و دخترهاي دانشجوي سوئيت بالايي ديشب داشتند دوتا پسر را مي آوردند خانه كه من ديدم و آقاي احمدي هم ديد و كيش كرديم و پيش كرديم و ردشان داديم رفتند و ازين به بعد شما هم حواستان باشد كه كي مي آيد و كي مي رود، لعنت خدا برجان شيطان.

گرم است به خدا! خيلي...

.

.

نشسته بوديم توي كلاس ،روي صندلي هايمان و نگار برايمان تعريف مي كرد كه: " ديروز چند جهانگرد خارجي آمده بودند از شركتمان كه من در قسمت فروشش كار مي كنم روغن موتور بخرند و هيچكس نمي فهميد اينها دردشان چي است. همه را كنار زدم رفتم جلو و خيلي راحت راحت به انگليسي برايشان گفتم كه ..."..... كه يك مرد جوان خوش تيپي با لباس شيك و آراسته ، دوتا گام بلند برداشت و نشست پشت ميز استاد. اوه، ماي گاد! ... تيچرمان ودينگ پارتي دعوت داشت و بجايش همين مستر ِوري هندسام ِ  تو نايس تو فرگات كلاس را اداره مي كرد. نگار زبانش را بلعيد و ناهيد آب دهنش پريد توي حلقش و چشمش پر از اشك شد و فاطمه پاشد برود از آبدار خانه برايش آب بياورد كه پاش گرفت به پايه ي صندلي و نرگس زود چادرش را باز كرد و دوباره انداخت دورش و كور شوم اگر دروغ بگويم،خودم ديدم بيتا يواشكي توي كيف آينه باز كرده بود و خودش را چك مي كرد. من هم خب آدمم، دل دارم، چي خيال كرديد؟

.

.

نقاشي هاي ميچكا نقل مجلس دوستان شده.معلمش شوخی یا جدی، گفته كه ميچكا بهترين شاگرد او در ميان همسالانش است. تازگي ها علاقه به خواندن كتاب را از دست داده و فقط گوش دادن به موسيقي و روخواني كتاب هاي انگليسي اش برايش جالب است. به پسر خانم احمدي اسكيت ياد مي دهد و كشته ما را كه "من دارم به بزرگتر از خودم اسكيت ياد ميدم".

هوفففف٬ پختم...