درخت گلابی حیاط خمیازه می کشد. عید نزدیک است. عید مسخره جیب­خالی­کن متظاهر متکلّف مصنوع! خیابان ها مملو از ارواح سرگردانیست که پولهای زار زار جمع­کرده شان را میدهند پای اجناس بنجل و برای خودشان آبرو می خرند. من از عید متنفرم. از روبوسی های چسبناک،سُک­سُک کردن های خسته کننده، از به کی چقدر عیدی بدیم؟،از بچه های خسته و کلافه ای که خانه به خانه عر می زنند، از خاله های پاشنه بلندش و زن برادرهای منجمدم، از درددل های تکراری جاری های سرخورده­ام وخواهرشوهرهای ایکبیری­مان که از دور دل می­برند از نزدیک زهره ، از تخم­مرغ جنگی و خنده­های هارهاری پسرخاله مصطفایش و پسرخاله مجتبایم، از چرا فوق لیسانس نگرفتی؟ چرا "خارج" نمی روی؟ چرا انتقالی نمی گیری؟چرا یک بچه دیگر نمی آوری؟، از نوشتن دستور تهیه زیتون­پرورده برای هزارمین نفر، از آشنایی با نوه­خاله­ها و نوه­عمه­ها و عروس­خانومهایی که در طول یک سال پدید آمده­اند و عیددیدنی دسته­جمعی خانواده حاج­نادعلی که بسرعت موش­های صحرایی زاد و ولد می کنند و صندلی بهشان نمی رسد و قوری خالی می­شود و یک عده خشک می­نشینند برای سینی دور بعد و مادرم که به زور برای شام و ناهار نگهشان میدارد و تجربه دردناک دختربزرگ خانه بودن و نگاه های همخانه که دو جا تحمل دیدنم را ندارد: ایستاده در آشپزخانه مادرم ، نشسته روی مبلهای خانه مادرش.  از اصطلاحات خفت­بار "در خدمتیم" ، "کوچیک شماست" ، "مزاحم شدیم" ، " دستبوس شماست". هاه! از تو عید!