از گرما عاجزم. نشسته ام توي خانه و پنجره ها بسته. خانم سين با شوهرش آشتي كرده و حالا ديگر به خودش نيست تا به ما باشد. تنها اتفاق اينست كه ميچكا دورقمي شده و مي مي هاش يك نخود باد كرده. نمي دانم در شهر چه خبرست.