شهریوری
امروز، يكم شهريور. يازده تا از دخترها آمدند .دو نفر كفش سفيد به پا داشتند و چهار نفر زير ابروشان را همين ديروز و امروز بند انداخته بودند. صورت « روحي» جوش هاي ريزي داشت، بايد به نخ الكل مي زد. بعضي با چادر نخي گلدار و پيراهن منزلي آمده بودند. جاي برش ساقه هاي برنج روي دستشان پيدا بود ، وقتي جوابهاي غلط براي سوالات بي اهميت من مي نوشتند. به يكيشان جواب درست را رساندم. برق چشمهايش عجيب قشنگ بود. عجيب قشنگ عبارت گويايي نيست براي آنهمه تعجب من ازينكه او هنوز شوهر نكرده بود. رو برگرداندم تا به ديگران هم برساند. رساند، چشم همه شان قشنگ شد.
گاو علف هاي پاي ديوار زير آبچكان را مي چريد.علف ها به زمين چنگ مي انداختند. گاو لج نمي كرد. نوشتنم مي آمد، شعر خواندنم مي آمد. روي تخته سياه درس پارسال نوشته بود هنوز با گچ، پنج ايكس به روي پنج برابرست با سي به روي پنج پس ايكس برابرست با ؟... هر يازده تايشان از رياضي تجديد شده بودند و از عربي و انگليسي و شيمي و چند درس ديگر. خانم ناظم آمد: درس نخوانن معلمه زحمت دئن دِ! تانن قبُل ابُن؟
نگاهشان كردم باز. هنوز زود است مادر شوند. گفتم البته. همه قبول شدند. موقع رفتن از خوشحالي مي دويدند. لنگه كفش عروسي «روحي» توي پهن گاو ماند.
ميچكا در مازندران به معناي گنجشك است و ميچكاكِلي يعني لانه گنجشك