صبح سه شنبه/بيست و پنج فروردين هشتاد و هشت

 

هوا گرگ و ميش است. حال عجيبي دارم. سرگيجه و دل پيچه، مثل ويارهاي لجوج و بي وقت حاملگي. لبه ي مقنعه را تا جايي كه سايه اش روي ابروها بيفتد پايين مي كشم. رنگ ميت گرفته ام. انگشتانم يخ كرده اند. لقمه ي كره پنير عين تفاله ي خشكي توي دهانم مي چرخد. مريم گفته بود چند خال زير ابرو بگذارم بماند. شيرين سفارش كرده حتما شيريني ببرم. آقاي اخلاقي تاكيد كرده است: با آمادگي كامل برو سركلاس، بچه ها اونجور نيستن كه تو فكر مي كني، ميخ اول را محكم بكوب!

***

جاده خيس و لغزنده است. پنجاه كيلومتر از خانه دور شده ام. زمين ها آب بسته و خزانه ها علم شده و آماده نشا شالي اند. باران كوههاي پوشيده از جنگل را هاشور مي زند. سرد است. از دهان مرد سرخروي تالشي بخار گرم بيرون مي آيد. دختران دانش آموز از روستاهاي اطراف، كيف به دوش روي لبه ي آسفالت جاده، گردو /شكستم مي روند. آب رودخانه بالا آمده و بزودي پل زير آب خواهد رفت. مدرسه از دور پيداست.

***

مدرسه محقريست. حياط پوشيده از ريگ و گِل و گزنه است. شيرواني حلبي زنگ زده و خيس، پنجره هاي قديمي و خانم مدير خنده به لب ايستاده كنار پنجره اتاقي كه حدس مي زنم دفتر مدرسه باشد. دامن چادر را جمع  مي كنم و بالا مي كشم تا گلي نشود. اختلاف سطح ایوان و حیاط دو پله كوتاه است.دل پيچه ام برطرف شده و توي آينه ورودي زني با جعبه شيريني در دست و خندان، به طرفم مي آيد. جعبه را با برگه ابلاغ تحويل خانم مدير مي دهم و حريصانه بوي كلاس و بخاري نفتي را كه با عطر چاي محلي و نان گرم و پنير سيامزگي به هم پيچيده فرو مي برم... خانم مدير مي گويد:انگار زمستان دوباره برگشته. اين منطقه سردسير است... صداي مادرم توي گوشم مي پيچد: پس از نوروز سلطاني/ چهل كنده بسوزاني... بچه ها از درز در سرك مي كشند و پچ پچ مي كنند. يخ انگشتانم ذوب شده، انگار گرسنه ام.

هَلی تی تی بیارده

از پله ها پايين مي رويم. پاگرد اول خانم سين بچه به بغل بالا مي آيد. شيك و پيك كرده اند و تو مشت بچه گوشه هاي اسكناس دو هزار توماني، خيس و مچاله پيداست. صورت تكيده و خسته‌اش را مي بوسم. از ديد و بازديدها مي گوييم و از شلوغي شهر و خاطر جمعش مي كنم كه مش موهايش خوب از آب درآمده... حواسم به اسكناسي ست كه با عرق دست پسرش خيس خورده و چركهايش لعاب داده اند. ياد دويست توماني ها و به ندرت پانصد توماني ها مي افتم كه عيدي مي گرفتيم و عين مرغ كرچ روشان مي خوابيديم و آخر عيد همه‌اش را مامان مي گرفت تا برايمان حساب بانكي باز كند اما خرج عطينا مي كرد. ميچكا مي گويد من مي خوام با عيدي هام يه ام پي فُر بخرم با يه دوربين عكاسي. تا پارسال عيدي هاش قاطي قسط وام مسكن مان مي شد. حالا دخترك حسابش خوب شده و جمع چهار رقمي و پنج رقمي حاليش شده و باج نمي دهد.

 

***

 

شب نشيني هاي عيد امسال با بحث آقايان در مورد كانديداها داغ مي شود. همچنان همه قلبا طرفدار همان سيد پيشاني بلند خنده رويند اما نمي دانم در كدام فيلم شنيده اند كه يك مهره سوخته هيچوقت دوباره به بازي نمي آيد و بدشان هم نمي آيد كانديداي جديد اين دوره را محك بزنند. مشغول كاسه كاسه كردن ترشي و ماست، تحليل سياست هاي دولت نهم را از زبانشان مي شنوم و با چيزهايي كه از اينترنت خوانده ام تطبيق مي دهم و نتيجه مي گيرم كه هر كس مي تواند وارد بحث سياسي بشود و نظريه صادر كند به شرط اينكه بلد باشد آسمان و ريسمان را به هم ببافد.

 بچه ها غرق تماشاي سريال هاي كره اي، برق شمشيرها نفسشان را مي گيرد و آنقدر شيداي چشم بادامي‌ها شده اند كه در فروشگاه كاسپين دنبال يك توريست كره اي راه مي افتند و موي دماغش مي شوند...

 

***

بعد از رفتن مهمان ها هيچ چيز سر جاي خودش نيست. خسته تر از آنم كه بتوانم مسواك بزنم حتي! مي نشينم توي بالكن، به تماشاي باله و دم ماهي قرمز كه شبيه رقص بادبزن‌هاي زنان ژاپني ست و لمس نسيم خنك بهار و بوي نرگس انگليسي و صداي هرّ و كرّ دخترهاي نوبالغ مستاجر روبرو كه تا بوق سگ زير درخت ازگيل نشسته و كال گپ مي زنند. خواب از سرم مي پرد. زن و شوهر آپارتمان بغلي تازه از سفر كربلا برگشته اند. شب ها تا كي و كي نشسته ساك باز مي كنند و سوغاتي ها را بسته بسته كرده و نشان مي كنند كدام را به كي بدهند. گاهي صداي بم مردانه اي مي آيد و نمي فهمم چه گفت. زن مي گويد: هم زاكان عيدي هم اشان سوغات.

صبح پنجره را باز مي كنم تا باد دوباره پرده ها را آبستن كند. كشوهاي فريزر را زير و رو مي كنم و بسته هاي گوشت و ماهي را مي شمارم براي مهمان هاي سري بعد. هنوز مانده تا پول دوربين عكاسي ميچكا جور شود. هنوز ميهماني ها به راهست و شب چره ها مهيا، اگرچه عادتمان شده  انگشتر برليان به انگشت، پسته خام مغز كنيم و از گراني بناليم.