تابستان داغ

 

نمی دانم تابستان داغ و دم کرده ی امسال چرا اینهمه کش آمده. ذره ذره اسباب مدرسه را می خریم و دلمان را خر می کنیم که تا پاییز چیزی نمانده و باز مدرسه و باران و هوای خنک و ساعت های تنهایی و خماری و خواندن و نوشتن از راه می رسد. دیروز برای میچکا کفش مدرسه خریدم. دخترکم لاغرتر شده. دیشب که خواب بود بغلش کردم. پرکاه! نفسم از سینه بالا نیامد. چشمم پر از اشک شد.چقدر نحیف مانده ای دختر؟ وقتی خوابی چقدر دلم می خواهد بیدارت کنم و بگویم "قربونت برم عروسک" . صبح که بیدار می شوی هفت محل شرّ به پا می کنی. شصت مداد ریز و درشت رنگی٬ بعضی جویده٬بعضی شکسته٬بعضی بی نوک. آبرنگ و چهار پنج لیوان آب رنگی توی تراس. سی دی چهارفصل را می اندازی توی دستگاه و دائم از این اتاق به آن اتاق سرک می کشی و انتهای قطعه ی تابستان که شد می پری توی هال. نیم متری تلویزیون می ایستی و خیره می شوی. تابستان که تمام شد می روی اتاق... روی تختت دراز می کشی و چشمهایت را می بندی و رویا می سازی. از آشپزخانه نگاهت می کنم. یادم می آید گوشت گاو آهن بالایی دارد و گوجه فرنگی بعد از غذا چقدر برایت خوب است و لیموترش ندارم کنار بشقابت بگذارم.

 

 

...

كف قفس خيس بود. از فضله ي مرغ فرش شده بود. خاك و كاه و پوست ارزن قاتي فضله ها بود. پاي مرغ و خروس ها و پرهايشان خيس بود. جايشان تنگ بود. همه تو هم تپيده بودند. مانند دانه هاي بلال به هم چسبيده بودند. جا نبود كز كنند. جا نبود بايستند. جا نبود بخوابند. پشت سر هم تو سر هم تُك مي زدند و كاكل هم را مي كندند. جا نبود. همه توسري مي خوردند. همه جايشان تنگ بود. همه گرسنه شان بود. همه باهم بيگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هيچ كس روزگارش بهتر از ديگري نبود.

از داستان "قفس" نوشته صادق چوبك