تبليغاتX
میچکا کلی

میچکا کلی

 

شنبه/زنگ دوم

فتانه به دخترهای نیمکت جلویی یاد می دهد چطور با صابون گلنار و تخم مرغ و چند چیز دیگر موهایشان را زرد کنند. هر دقیقه هم یک دسته از موهای براقش را در می آورد و قیظشان می دهد. نامزدش بهش گفته شبیه زن های خارجی شده، "خارجی زنکان". و از فرط خوشی رفته براش یک النگوی طلا خریده… حالا موهاش را انداخته توی مقنعه و النگو را نمایش می دهد: "طلا خیلی به زیر بومو." مثل یک تحلیل گر سیاسی برایشان توضیح می دهد که جریان از چه قرار است. ایران دارد با آمریکا صلح می کند. یک فرمول به دست آمده تازگی، به اسم پنج بعلاوه یک. با این فرمول همه چیز درست می­شود. طلا ارزانتر می شود و برنج گرانتر ... بهاره که بیجارشان با همه خزانه در سیل اخیر نابود شده، آه می­کشد:راس گئی؟... فتانه :پس چی که؟!... زنگ میخورد. ورقه های تصحیح نشده را در کیف جا می­دهم و با سیل دخترهای آفتابسوخته شالیکار سمت راهرو سرازیر می شوم.

سه شنبه/زنگ اول

 "گل­سروی" از دست مدیر شاکی است: خانوم ما میخواستیم امروز جش بگیریم، خانم مدیر نذاشت. گفت چونکه مطهری شهید شده نباید جش بگیرین... بدون هیچ تلاشی برای یافتن جمله ای منطقی که توجیه­شان کنم کتابم را روی میز می گذارم. گوشه میز گل محمدی پرپر کرده و به شکل قلب چیده­اند. میزم به سنگ مزار می ماند.

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعتتوسط میم |
هرگز فکر نمی کردم بخاطر مرگ آقای ح جیمی در شصت سالگی، کنج آشپزخانه مادرم  حین شستن ظرفها گریه کنم. انگار که آخرین حواری مرده بود. برادرزاده ام از دیدن چشمهای باد و بلنگ کرده عمه اش متعجب ماند. زن­برادرم خندید. برادرم گفت چه ربطی به تو دارد،مرگ مرد همسایه­ی پانزده سال ندیده­ی کوچه بغلی؟! زود باشید. باید ناهارمان را بخوریم و به تشییع جنازه برسیم. زن­برادرم گفت: هوا گرم است. جنازه بو می گیرد. باید زود دفنش کنند. بعد ناهار به بهانه ریختن استخوان ها برای گربه رفتم باغچه پشتی و کنار گزنه هایی که بارها گربه پایشان شاشیده بود و مامان باهاشان «بشتباش» پخته بود ایستادم و فکر کردم چرا اینها گریه­شان نمی آید؟ گربه روی بهارنارنج غلت می خورد و با زنبور بازی می کرد.

 به همخانه گفتم ما خوش شانس بودیم که در زندگیمان به آقای ح جیمی برخوردیم. همخانه گفت: اِ؟!... پدرم که همیشه به آقای ح جیمی می­گفت «عمقزی»، حالا عنوان فرشته بهش داد و از حضور سرزده مرگ آنقدر وحشت کرده بود که ناهار فقط سالاد خورد. مادرم که عمری به غلط خواند "یخرجهم من النور الی الظلمات" ، تصمیم گرفت سه تا از ختم قرآن­هاش را از امام زمان پس بگیرد بدهد به آقای ح جیمی و برای خودش دوباره بخواند. عصر جنازه را بردند روستای زادگاهش، پای دماوندکوه. دلم نمی آمد بگذارندش در آن چاله نمور. برادر بزرگم ایستاده و بی صدا گریه می کرد. اوایل به آرامی خاک می ریختند، بعد باد سردی وزید. باران گرفت. جماعت خسته، این پا و آن پا می شد. دو بیل دیگر آوردند،یکی را هم برادر بزرگم دست گرفت و دهان زمین را دوختند.

غروب نشستم پشت این صفحه و خودم را لگد کردم تا شیره ام دربیاید. خبری نشد. آخرین ایمیل میم کوچک را خواندم. میم کوچک هر چند وقت یک بار سنگی لای ایمیلش می­پیچد و به طرفم پرت می­کند. لابد خیال می کند این دفعه سرم را شکسته. صدای غمناک فاخته هم می آمد... چوک...چوک... عمونادعلی به فاخته می گوید «چوک». می­گوید نماشونِ وقت کارش اینست که... هاه! بی خیال. عمونادعلی زیاد حرف می زند. بابا به او هم می گوید عمقزی. دور از جانش.

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعتتوسط میم |

عصرها پارک سبزه میدان پر از پسران لاغر جوانیست که ریش اصغر فرهادی گذاشته اند و همراه دختران مقوایی، حدفاصل سینما سپیدرود و پاساژ شیک را می پیمایند و دم مانتوفروشی ها،روبروی مانکن های پلاستیکی که روسری سرکرده­اند می ایستند. از حاجی دادخواه تا اول تیمچه زرگرها تمام وسوسه های فروردین معامله می شود، آلوچه،چاغاله،سیر،باقلی. باقلی­فروش نوشته "باقلی". دنبال خلوت ترین مسیر به سمت کیف سازی ام. ماهی سفید نر بزرگی در سینی است. می­پرسم چند؟ می گوید: هیژده تومون. رد می شوم. همان صدا باز می گوید: هیفده تومون. برنمیگردم.شونزه،خواهری،کمتر دئم. همانطور که می روم دستم را به علامت ولم کن توی هوا پرت می کنم. ماموران شهرداری دو گوشه بساط روسری­فروش را بلند کرده اند و می­برند. دو پسربچه دعافروش افغانی جلوتر راه می افتند. یکیشان لا اله الا الله می گوید و آن یکی می خندد. شاید این علامت است. بقیه دست فروش ها مثل فرفره چهار طرف سفره بساطشان را بقچه وار جمع می کنند و پیش از رسیدن مامورها در می روند. چند تایشان ریششان را اصغر فرهادی زده اند.

از پله های پاساژ بالا می روم. زنی گوشه پاگرد نشسته و نوزادش را شیر می دهد. کیف سازی انتهای راهروست. کیف ساز مرد میانسالی است که وقتی حرف می زند به کیف زیر دستش نگاه می کند. کیفم را معاینه می کند. در فاصله کمتر از یک دقیقه مغازه پر از مشتری می شود. همه کمربند می خواهند. مثل اینکه مد شده. بعضی در انتخاب وسواس دارند. بعضی روی قیمت چانه می زنند. کیفم فراموش می شود. می گویم حاج آقا قدمم سبک بود ها! شلوغ شد، کیفم را فراموش کردی. حاج آقا پول سه کمربند را در کشو می اندازد و با خوشحالی می گوید:چشم. الان. خدا به شما خانم ها برکت بده. من همیشه میگم خانم ها دستشان سبکه. هم دستشان هم پایشان. من پای خانم ها را هم قبول دارم.همیشه. خدا شاهده. زنی که میان کمربند قهوه ای و مشکی مردد مانده رویش را سمت دیوار می کند و فرت می زند زیر خنده. شانه هاش زیر مانتوی ریون می­لرزند. دیواره های دهانم را گاز می گیرم و سعی می کنم خنده­ را مهار کنم تا پیرمرد شریف بی­منظور را نرنجانم. کیف باید بماند. چیزی به هفت و تعطیلی کلاس زبان نمانده.

به آجیل تواضع که می رسم همکلاسی های میچکا  با کمربندهای پهن همراه مادرانشان از روبرو می آیند. دم زبانکده ذرت مکزیکی می فروشند. دخترهای تازه بالغ، قوز می کنند و ذرت های داغ را قاشق می زنند. لیوان پر است و دانه های ذرت روی زمین ریخته می شود. زیر پا لگدمال می شوند. مادرم معتقد است آن دنیا این آدمها را وادار می کنند با چش­مژیگ (مژه) برکتی را که زمین ریخته اند جارو بزنند. میچکا روی ذرت ها میدود و خودش را بهم می رساند: مامان مامان اون دختره رو ببین مانتو قرمز داره. کمربندشو ببین .کجا دارن؟

مدتیست دخترک را تمرین می دهم مسیرها را جلوتر از من با فاصله برود. جلوی مانتوفروشی ها، کنار دختران کمربنددار و پسران ریشو می ایستد و به مانکن های محجبه نگاه می کند. بستنی دستگاهی می خرد. ایستادنش کنار بساط سی­دی فروش حوصله ام را سر می­برد. بین آدمها زیگزاگ می رود تا کمتر تنه بخورد. من هی خودم را بلندتر می کنم تا کله کوچکش را بین آن ازدحام گم نکنم. مردی جلوتر از من و بیشتر از من اصرار دارد خودش را به او برساند. می دوم جلو و با اخم خودم را بینشان جا می کنم. مرد راهش را کج می کند. دخترکم بی خیال می رود و زیپ کیفش باز است.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعتتوسط میم |
درخت گلابی حیاط خمیازه می کشد. عید نزدیک است. عید مسخره جیب­خالی­کن متظاهر متکلّف مصنوع! خیابان ها مملو از ارواح سرگردانیست که پولهای زار زار جمع­کرده شان را میدهند پای اجناس بنجل و برای خودشان آبرو می خرند. من از عید متنفرم. از روبوسی های چسبناک،سُک­سُک کردن های خسته کننده، از به کی چقدر عیدی بدیم؟،از بچه های خسته و کلافه ای که خانه به خانه عر می زنند، از خاله های پاشنه بلندش و زن برادرهای منجمدم، از درددل های تکراری جاری های سرخورده­ام وخواهرشوهرهای ایکبیری­مان که از دور دل می­برند از نزدیک زهره ، از تخم­مرغ جنگی و خنده­های هارهاری پسرخاله مصطفایش و پسرخاله مجتبایم، از چرا فوق لیسانس نگرفتی؟ چرا "خارج" نمی روی؟ چرا انتقالی نمی گیری؟چرا یک بچه دیگر نمی آوری؟، از نوشتن دستور تهیه زیتون­پرورده برای هزارمین نفر، از آشنایی با نوه­خاله­ها و نوه­عمه­ها و عروس­خانومهایی که در طول یک سال پدید آمده­اند و عیددیدنی دسته­جمعی خانواده حاج­نادعلی که بسرعت موش­های صحرایی زاد و ولد می کنند و صندلی بهشان نمی رسد و قوری خالی می­شود و یک عده خشک می­نشینند برای سینی دور بعد و مادرم که به زور برای شام و ناهار نگهشان میدارد و تجربه دردناک دختربزرگ خانه بودن و نگاه های همخانه که دو جا تحمل دیدنم را ندارد: ایستاده در آشپزخانه مادرم ، نشسته روی مبلهای خانه مادرش.  از اصطلاحات خفت­بار "در خدمتیم" ، "کوچیک شماست" ، "مزاحم شدیم" ، " دستبوس شماست". هاه! از تو عید!

 

  
+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعتتوسط میم |
اولین گروه دخترها از اردوی شلمچه برگشته اند. توی حیاط ، در میدان دید کارگرانی که ساختمان جدید مدرسه را بالا می برند،دسته جمعی "ممد نبودی" می خوانند. عمله و بنا را فلج کرده اند. مدیر افسوس می خورد: آنهمه پابرهنه در شلمچه چرخاندیمشان بلکه بصیرت پیدا کنند! ناظم پیراهن شمر تن می کند و می رود که پاره شان کند... آبدارچی قندانی پر از قند کله ای تازه شکسته روی میز می گذارد و به میز می گوید: آئووو خانم جان، سگِ دُمِ هف سال قالب دَوستَن بازم کج بو!

***

پنج شنبه مامان زنگ زد. از عروسی پسر همسایه برگشته بود. نمی توانست حرف هاش را بخورد. زنگ زد که بگوید دخترهای خانم نمیدانم کیَک امروز هفت قلم آراسته، دست به سینه، مثل سپاه ایستاده بودند و "پیشخدمتی" می کردند. دخترهای فلان کَسک دوش به دوش مادرشان در همه مراسم شرکت می کنند. منِ "عبدالله مُرده کس"، تنها می روم و می آیم. چرا نمی آیی؟ دست کشیدی از ما؟ هی هی هی هی!... "پدر/مادر میوه کمیافت است". ما "بوم لو آفتاب" هستیم. می گوید که صدای لا اله الا الله را هم می شنود. تهدید می کند امروز/فردا آن قبر خالی پایین پای ننجون پر می شود و "دل­کوری" برای من می ماند. به یاد می آورد خوابیدن زیر "خربار خربار خاک" را، زمانی که دیگر در آسمان ستاره ای به اسم او نایستاده. حالا برای خودش عزا می گیرد. برای خودش گریه می کند. صدا قطع می شود. میدانم گوشی را گذاشته روی شکمش و دارد گریه می کند. تصویرش را در خیالم دارم که شانه هاش زیر پیراهن کودری ریزگل تکان تکان می خورند. چند مدل اصوات تاسف درمی آورد: هع یی... پوففففت... این صداها یعنی دریا از کولاک افتاده. آرام می گیرد. به خودش تسلیت می دهد. می گوید مرگ حق است. همه رفتنی هستند. بچه هاش را به من می سپارد. می گوید خودت را ناراحت نکن. "غم دنیا خردنی نیه،ریدنیه". اینهمه نشور نپز نساب. به رستوران می گوید "مهمانخانه". جمعه ها بروید مهمانخانه. زیارت. سیاحت. مادرت را ببین عبرت بگیر. ایناهاه! کمر "دو قولَنجون". می گوید من جنس "نَمیر" بودم، "فاستونی" بودم.چند خط دیگر هم از خودش تعریف می کند. سرت را درد آوردم. برایت مربای به درست کردم،زودتر بیا ببر تا پدرت خودکشی نکرده. پول تعاونی را هم بفرست،شنبه قرعه کشی داریم. بچه را عوض من ببوس. تق.

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعتتوسط میم |
"شیخ محله ای" رمان نوشته است. در ازای یک موز رمانش را بهم داد. دفترچه صدبرگ سبز. خانم گاف گفت هرچقدر خرج دارد من میدهم،تو ببر انتشارات چاپش کن. او زنیست که همواره بین در دروازه و سوراخ سوزن در نوسان است. گفتم اگر نوشته خوبی باشد حتما. قصه از شهری شروع شد که میدانم دختر فراری کلاس سوم انسانی همین حالا بهمراه پسرک کراکی، دونفری عین انتر بی­لوطی توش می چرخند و روی برگشتن به روستا را ندارند. هرچه صفحات را پیش رفتم، به نیمکت ردیف دومِ کلاس سوم انسانی نزدیکتر شدم. داستان پر از اسامی پسرانه  و گریه دخترانه و آغوش گرم و قرص برنج است.

***

 کسی نماند با من برنامه ساعت یازده کانال هشت را ببیند.چای هم دم کرده بودم. حاضر بودم چهار یا شش تا از قطاب های دستپخت مامان را هم از فریزر دربیاورم. صدای تلویزیون همسایه بلند بود. صدای برنامه ساعت یازده کانال هشت. همسایه٬ پیرمردیست که تنها زندگی می کند و بنظر می رسد از آن آدمهاست که به تنهایی یک لشگرند. باید یک وقتی بهش بپردازم.باید یک وقتی به صورت تک تک آدمهای این خانه آینه بیندازم. برعکس مردهای خانه قبلی که روزها سایه هایی بودند در حال حمل کیسه های میوه و گوشت و شب ها صداهایی بودند برخاسته از دمپایی و کیسه زباله و نیمه شب ها ،بوی سیگار و ناله حمیرا. و زن هاشان مثل سفره صبحانه خانه مادرم،تا صلاة ظهر وسط پهن بودند و با کمتر از صد کلمه می توانستند تمام هفته حرف بزنند... مردهای این ساختمان به موزاییک سلام نمی دهند. زن هاشان وقتی در پارکینگ جمعند ،پارکینگ می شود نگارخانه. هنوز خیلی نمی توانم گود بروم چون هنوز با هیچکدامشان همسایه کاسه نکرده ام و در صمیمی ترین حالت،با یکی دو نفرشان راه پله را تا طبقه اول بالا آمده ام.

اهل خانه خوابند. برنامه کانال هشت تمام شده. پیرمرد خوابیده. من و خانه همدیگر را در آغوش کشیده ایم. هنوز چای هست٬ یک پرتقال هم دارم و دفترچه سبزرنگ که باید یادداشتی برایش بنویسم.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعتتوسط میم |
از نیمه­شب گذشته. نمی­توانم خودم را بخوابانم. زن توی کلانتری هم نمی­خوابد... پهلویش را به من کرده و دستش را در هوا تکان می­دهد. از انسانیت و قانونمندی و رانندگی شوهرش سرود می­خواند و  النگوهایش مثل مارهای زنگی اتاق را محاصره کرده­اند . تصمیم دارم خاموش بمانم،چون ابله است. ابله تر از تراس خانم احمدی که لباس زیر، کنار دمکن روی طنابش پهن بود. از بس کولیست کلانتر هم سرش را انداخته پایین. یک سرباز که بود، آن یکی دژبان هم آمده تماشا. کنارم ایستاده و بوی خیار ترشیده می­دهد. دلم می­خواهد بروم توی راهرو و آنقدر بمانم تا نطق "علویه­خانم" تمام شود. با حلقه­ام بازی می­کنم، دور انگشت می­چرخانمش، نگین­هایش را می­شمرم و توی دلم التماسش می­کنم بس کن، داری آبروی هرچه زن النگوپوش را می­بری.که خدا آدم را خواجه بکند و دچار زنی چون تو نکند. جناب سروان چند بار تا  حنجره بالا می­آید و موفق نمی­شود .شوهر اشاره می­کند که تمامش کن. زن با یک نگاه او را گردن می­زند و بعد ساکت می­شود.

و بعد اصل ماجرا شروع شد و حرف خسارت و بیمه و صافکار و حرف­های مردانه. ناگهان متوجه شدم جملاتم تغییر جنسیت داده­اند!...

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعتتوسط میم |

باران بود. تا رسیدیم یخسازی ٬تگرگ شد. تا میدان بعدی ،برف. ریز و عشوه گر. اما هر لحظه جان گرفت و من زمانی فهمیدم جاده لغزنده است که کوبیدم به سپر ماشین جلویی. مرد جوان ٬دستی به عقب ماشین نویش کشید و لبخندزنان:آبجی آرامتر برو... در مردمک چشمهایش من زنی ضعیف ، در آستانه جاده ای گرگ. خانم گاف ترسیده بود. آیه الکرسی را نیمه رها کرد و گفت برگردیم. نرسیده به بریدگی، دوباره سر خوردیم. این بار عقبی زده بود به ما. خانم گاف خدا را صدا زد.امروز روز مومن شدن خانم گاف بود. سپر و جلوپنجره و کاپوتش به فنا رفته بود٬مرد...: اَ فراخ راه ،بگیر اوطرف د حاج خانِم... در نگاهش،من زنی نادان، درخاطره یک روز ِمتلاشی... و تا بفهمیم چه باید کرد، رفت. بی حساب کتاب. خانم گاف گفت:واه!... گفتم اگه علی ساربونه ،میدونه شترو کجا بخوابونه... خانم گاف مرتب تا فیها خالدون می رفت و برمی گشت و چین های تازه ای روی صورتش می افتاد. دور یخسازی همیشه عین مور و ملخ، پلیس ایستاده بود. از راننده تاکسی مجاور پرسیدم پلیس کو؟ گفت: بَمَرد! و بینی سرخش حس نداشت تا بهش بفهماند آب دماغش راه افتاده و سپر ماشینش روی زمین بود.

زنِ از کلانتری برگشته می نویسد.

+نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعتتوسط میم |
به استثنای دفتر،هیچکدام از درهای کلاس های مدرسه دستگیره ندارند. انگشتم رادر سوراخی فرو می کنم و می کشم. خرده های تیز چوب پای ناخنم را می خراشد. آرزو در راهرو منتظرست. "خانم،مامانم باهام آشتی کرد". چشمهای شنگولش برق می زنند و دلم میخواهد صورتم را به صورت سرخ و سفیدش بچسبانم. گوشتش شیرین است. انگشتانم را در دستش گرفته و پا به پا تا دفتر می آید و یکریز از فارسی و گیلکی ملاط چسبنده ای میسازد. آرزو مطلقه است و شانزده ساله. بسته کادوپیچ کوچکی میدهد دستم و اشاره می کند به دختری پای درخت انار "اون برای شما داده". دختری که قبلا هم چند نامه مکش مرگ ما  ازش رسیده و شماره تلفن می خواهد. اشاره می کنم بیا. به چه مناسبت ؟ با خجالت میگوید "همینجوری"!... هدیه اش خودکاریست که داده اسمم راکنار اسم خودش روش حک کرده اند. تند در کیفم می اندازم، همکاران نبینند. طبق معمول دفتر گرمتر از کلاس است. مدیر مشغول مهر زدن و منگنه کاریست. تصویری که حتی در خانه هم از او دارم. خانم گاف میپرسد چرا دیر آمدی؟ زنگ تفریح همش ده دقیقه ست. چایت یخ کرد. دبیر عربی دزدانه مشغول گاز زدن ساندیچ نان و پنیرست. لواش چندلایه را به زحمت با دندان پاره می کند و باقی ساندویچ را زیر مقنعه ش قایم می کند تا کسی دلش نخواهد و این کارش نشانه ادب است. معاون پرورشی بدون اینکه به من نگاه کند میگوید: این بچه ها از خانواده های ضعیفند. بعضی وقتها می بینیم هزینه می کنند برای معلمشان چیزی می خرند، همکاران نباید قبول کنند.

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعتتوسط میم |
تقویم دیواری اردشیر رستمی را در کمد جا میدهم و برمی گردم به جلسه نقد هنری-شکمی عصرگاهی خانه خیابان جمالزاده. روسری اردبیلی را تا میزنم میان همهمه فروشندگان مترو... "اورئال اصله، هم مداد هم ریمل ،نه پخش میشه نه میریزه"،... بیاد می آورم تجربه حقارت آدم را وقت سوار و پیاده شدن و تلاش زن نحیف نیرومندی که تنش را سپر میکرد میان من و مرد، در مترو، جایی شبیه کشتارگاه.  هنوز به رشت نرسیده ام. هنوز هر طرف می روم فرش قم از دیوارهای روبرو آویخته. در بازار تهران جامانده ام. میان آدمهای آویخته از سقف واگن های مترو. نمی توانم تصمیم بگیرم با احمدرضا احمدی برگردم یا سیدعلی صالحی؟ و فروشنده شهر کتاب کرکره را تا نیمه پایین کشیده و صندوقدار، معطل. این بار همه تهران را زنی با انگشتان ظریف بلعیده بود و با کلمات سبز/طوسی اش خاطره تازه می ساخت برای میدان انقلاب،تیمچه فرش فروشان،قنادی بی بی،آندره بوچلی،کُلُمپه.

 یک قاشق عسل رُس آمده میمالم به نان، تکه ای از بال زنبور در عسل است. آیا از آنچه به دخترک خورانده ام چیزی از من در او باقی خواهد ماند؟

+نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعتتوسط میم |