شنبه/زنگ دوم
فتانه به دخترهای نیمکت جلویی یاد می دهد چطور با صابون گلنار و تخم مرغ و چند چیز دیگر موهایشان را زرد کنند. هر دقیقه هم یک دسته از موهای براقش را در می آورد و قیظشان می دهد. نامزدش بهش گفته شبیه زن های خارجی شده، "خارجی زنکان". و از فرط خوشی رفته براش یک النگوی طلا خریده… حالا موهاش را انداخته توی مقنعه و النگو را نمایش می دهد: "طلا خیلی به زیر بومو." مثل یک تحلیل گر سیاسی برایشان توضیح می دهد که جریان از چه قرار است. ایران دارد با آمریکا صلح می کند. یک فرمول به دست آمده تازگی، به اسم پنج بعلاوه یک. با این فرمول همه چیز درست میشود. طلا ارزانتر می شود و برنج گرانتر ... بهاره که بیجارشان با همه خزانه در سیل اخیر نابود شده، آه میکشد:راس گئی؟... فتانه :پس چی که؟!... زنگ میخورد. ورقه های تصحیح نشده را در کیف جا میدهم و با سیل دخترهای آفتابسوخته شالیکار سمت راهرو سرازیر می شوم.
سه شنبه/زنگ اول
"گلسروی" از دست مدیر شاکی است: خانوم ما میخواستیم امروز جش بگیریم، خانم مدیر نذاشت. گفت چونکه مطهری شهید شده نباید جش بگیرین... بدون هیچ تلاشی برای یافتن جمله ای منطقی که توجیهشان کنم کتابم را روی میز می گذارم. گوشه میز گل محمدی پرپر کرده و به شکل قلب چیدهاند. میزم به سنگ مزار می ماند.
به همخانه گفتم ما خوش شانس بودیم که در زندگیمان به آقای ح جیمی برخوردیم. همخانه گفت: اِ؟!... پدرم که همیشه به آقای ح جیمی میگفت «عمقزی»، حالا عنوان فرشته بهش داد و از حضور سرزده مرگ آنقدر وحشت کرده بود که ناهار فقط سالاد خورد. مادرم که عمری به غلط خواند "یخرجهم من النور الی الظلمات" ، تصمیم گرفت سه تا از ختم قرآنهاش را از امام زمان پس بگیرد بدهد به آقای ح جیمی و برای خودش دوباره بخواند. عصر جنازه را بردند روستای زادگاهش، پای دماوندکوه. دلم نمی آمد بگذارندش در آن چاله نمور. برادر بزرگم ایستاده و بی صدا گریه می کرد. اوایل به آرامی خاک می ریختند، بعد باد سردی وزید. باران گرفت. جماعت خسته، این پا و آن پا می شد. دو بیل دیگر آوردند،یکی را هم برادر بزرگم دست گرفت و دهان زمین را دوختند.
غروب نشستم پشت این صفحه و خودم را لگد کردم تا شیره ام دربیاید. خبری نشد. آخرین ایمیل میم کوچک را خواندم. میم کوچک هر چند وقت یک بار سنگی لای ایمیلش میپیچد و به طرفم پرت میکند. لابد خیال می کند این دفعه سرم را شکسته. صدای غمناک فاخته هم می آمد... چوک...چوک... عمونادعلی به فاخته می گوید «چوک». میگوید نماشونِ وقت کارش اینست که... هاه! بی خیال. عمونادعلی زیاد حرف می زند. بابا به او هم می گوید عمقزی. دور از جانش.
عصرها پارک سبزه میدان پر از پسران لاغر جوانیست که ریش اصغر فرهادی گذاشته اند و همراه دختران مقوایی، حدفاصل سینما سپیدرود و پاساژ شیک را می پیمایند و دم مانتوفروشی ها،روبروی مانکن های پلاستیکی که روسری سرکردهاند می ایستند. از حاجی دادخواه تا اول تیمچه زرگرها تمام وسوسه های فروردین معامله می شود، آلوچه،چاغاله،سیر،باقلی. باقلیفروش نوشته "باقلی". دنبال خلوت ترین مسیر به سمت کیف سازی ام. ماهی سفید نر بزرگی در سینی است. میپرسم چند؟ می گوید: هیژده تومون. رد می شوم. همان صدا باز می گوید: هیفده تومون. برنمیگردم.شونزه،خواهری،کمتر دئم. همانطور که می روم دستم را به علامت ولم کن توی هوا پرت می کنم. ماموران شهرداری دو گوشه بساط روسریفروش را بلند کرده اند و میبرند. دو پسربچه دعافروش افغانی جلوتر راه می افتند. یکیشان لا اله الا الله می گوید و آن یکی می خندد. شاید این علامت است. بقیه دست فروش ها مثل فرفره چهار طرف سفره بساطشان را بقچه وار جمع می کنند و پیش از رسیدن مامورها در می روند. چند تایشان ریششان را اصغر فرهادی زده اند.
از پله های پاساژ بالا می روم. زنی گوشه پاگرد نشسته و نوزادش را شیر می دهد. کیف سازی انتهای راهروست. کیف ساز مرد میانسالی است که وقتی حرف می زند به کیف زیر دستش نگاه می کند. کیفم را معاینه می کند. در فاصله کمتر از یک دقیقه مغازه پر از مشتری می شود. همه کمربند می خواهند. مثل اینکه مد شده. بعضی در انتخاب وسواس دارند. بعضی روی قیمت چانه می زنند. کیفم فراموش می شود. می گویم حاج آقا قدمم سبک بود ها! شلوغ شد، کیفم را فراموش کردی. حاج آقا پول سه کمربند را در کشو می اندازد و با خوشحالی می گوید:چشم. الان. خدا به شما خانم ها برکت بده. من همیشه میگم خانم ها دستشان سبکه. هم دستشان هم پایشان. من پای خانم ها را هم قبول دارم.همیشه. خدا شاهده. زنی که میان کمربند قهوه ای و مشکی مردد مانده رویش را سمت دیوار می کند و فرت می زند زیر خنده. شانه هاش زیر مانتوی ریون میلرزند. دیواره های دهانم را گاز می گیرم و سعی می کنم خنده را مهار کنم تا پیرمرد شریف بیمنظور را نرنجانم. کیف باید بماند. چیزی به هفت و تعطیلی کلاس زبان نمانده.
به آجیل تواضع که می رسم همکلاسی های میچکا با کمربندهای پهن همراه مادرانشان از روبرو می آیند. دم زبانکده ذرت مکزیکی می فروشند. دخترهای تازه بالغ، قوز می کنند و ذرت های داغ را قاشق می زنند. لیوان پر است و دانه های ذرت روی زمین ریخته می شود. زیر پا لگدمال می شوند. مادرم معتقد است آن دنیا این آدمها را وادار می کنند با چشمژیگ (مژه) برکتی را که زمین ریخته اند جارو بزنند. میچکا روی ذرت ها میدود و خودش را بهم می رساند: مامان مامان اون دختره رو ببین مانتو قرمز داره. کمربندشو ببین .کجا دارن؟
مدتیست دخترک را تمرین می دهم مسیرها را جلوتر از من با فاصله برود. جلوی مانتوفروشی ها، کنار دختران کمربنددار و پسران ریشو می ایستد و به مانکن های محجبه نگاه می کند. بستنی دستگاهی می خرد. ایستادنش کنار بساط سیدی فروش حوصله ام را سر میبرد. بین آدمها زیگزاگ می رود تا کمتر تنه بخورد. من هی خودم را بلندتر می کنم تا کله کوچکش را بین آن ازدحام گم نکنم. مردی جلوتر از من و بیشتر از من اصرار دارد خودش را به او برساند. می دوم جلو و با اخم خودم را بینشان جا می کنم. مرد راهش را کج می کند. دخترکم بی خیال می رود و زیپ کیفش باز است.
***
پنج شنبه مامان زنگ زد. از عروسی پسر همسایه برگشته بود. نمی توانست حرف هاش را بخورد. زنگ زد که بگوید دخترهای خانم نمیدانم کیَک امروز هفت قلم آراسته، دست به سینه، مثل سپاه ایستاده بودند و "پیشخدمتی" می کردند. دخترهای فلان کَسک دوش به دوش مادرشان در همه مراسم شرکت می کنند. منِ "عبدالله مُرده کس"، تنها می روم و می آیم. چرا نمی آیی؟ دست کشیدی از ما؟ هی هی هی هی!... "پدر/مادر میوه کمیافت است". ما "بوم لو آفتاب" هستیم. می گوید که صدای لا اله الا الله را هم می شنود. تهدید می کند امروز/فردا آن قبر خالی پایین پای ننجون پر می شود و "دلکوری" برای من می ماند. به یاد می آورد خوابیدن زیر "خربار خربار خاک" را، زمانی که دیگر در آسمان ستاره ای به اسم او نایستاده. حالا برای خودش عزا می گیرد. برای خودش گریه می کند. صدا قطع می شود. میدانم گوشی را گذاشته روی شکمش و دارد گریه می کند. تصویرش را در خیالم دارم که شانه هاش زیر پیراهن کودری ریزگل تکان تکان می خورند. چند مدل اصوات تاسف درمی آورد: هع یی... پوففففت... این صداها یعنی دریا از کولاک افتاده. آرام می گیرد. به خودش تسلیت می دهد. می گوید مرگ حق است. همه رفتنی هستند. بچه هاش را به من می سپارد. می گوید خودت را ناراحت نکن. "غم دنیا خردنی نیه،ریدنیه". اینهمه نشور نپز نساب. به رستوران می گوید "مهمانخانه". جمعه ها بروید مهمانخانه. زیارت. سیاحت. مادرت را ببین عبرت بگیر. ایناهاه! کمر "دو قولَنجون". می گوید من جنس "نَمیر" بودم، "فاستونی" بودم.چند خط دیگر هم از خودش تعریف می کند. سرت را درد آوردم. برایت مربای به درست کردم،زودتر بیا ببر تا پدرت خودکشی نکرده. پول تعاونی را هم بفرست،شنبه قرعه کشی داریم. بچه را عوض من ببوس. تق.
***
کسی نماند با من برنامه ساعت یازده کانال هشت را ببیند.چای هم دم کرده بودم. حاضر بودم چهار یا شش تا از قطاب های دستپخت مامان را هم از فریزر دربیاورم. صدای تلویزیون همسایه بلند بود. صدای برنامه ساعت یازده کانال هشت. همسایه٬ پیرمردیست که تنها زندگی می کند و بنظر می رسد از آن آدمهاست که به تنهایی یک لشگرند. باید یک وقتی بهش بپردازم.باید یک وقتی به صورت تک تک آدمهای این خانه آینه بیندازم. برعکس مردهای خانه قبلی که روزها سایه هایی بودند در حال حمل کیسه های میوه و گوشت و شب ها صداهایی بودند برخاسته از دمپایی و کیسه زباله و نیمه شب ها ،بوی سیگار و ناله حمیرا. و زن هاشان مثل سفره صبحانه خانه مادرم،تا صلاة ظهر وسط پهن بودند و با کمتر از صد کلمه می توانستند تمام هفته حرف بزنند... مردهای این ساختمان به موزاییک سلام نمی دهند. زن هاشان وقتی در پارکینگ جمعند ،پارکینگ می شود نگارخانه. هنوز خیلی نمی توانم گود بروم چون هنوز با هیچکدامشان همسایه کاسه نکرده ام و در صمیمی ترین حالت،با یکی دو نفرشان راه پله را تا طبقه اول بالا آمده ام.
اهل خانه خوابند. برنامه کانال هشت تمام شده. پیرمرد خوابیده. من و خانه همدیگر را در آغوش کشیده ایم. هنوز چای هست٬ یک پرتقال هم دارم و دفترچه سبزرنگ که باید یادداشتی برایش بنویسم.
و بعد اصل ماجرا شروع شد و حرف خسارت و بیمه و صافکار و حرفهای مردانه. ناگهان متوجه شدم جملاتم تغییر جنسیت دادهاند!...
باران بود. تا رسیدیم یخسازی ٬تگرگ شد. تا میدان بعدی ،برف. ریز و عشوه گر. اما هر لحظه جان گرفت و من زمانی فهمیدم جاده لغزنده است که کوبیدم به سپر ماشین جلویی. مرد جوان ٬دستی به عقب ماشین نویش کشید و لبخندزنان:آبجی آرامتر برو... در مردمک چشمهایش من زنی ضعیف ، در آستانه جاده ای گرگ. خانم گاف ترسیده بود. آیه الکرسی را نیمه رها کرد و گفت برگردیم. نرسیده به بریدگی، دوباره سر خوردیم. این بار عقبی زده بود به ما. خانم گاف خدا را صدا زد.امروز روز مومن شدن خانم گاف بود. سپر و جلوپنجره و کاپوتش به فنا رفته بود٬مرد...: اَ فراخ راه ،بگیر اوطرف د حاج خانِم... در نگاهش،من زنی نادان، درخاطره یک روز ِمتلاشی... و تا بفهمیم چه باید کرد، رفت. بی حساب کتاب. خانم گاف گفت:واه!... گفتم اگه علی ساربونه ،میدونه شترو کجا بخوابونه... خانم گاف مرتب تا فیها خالدون می رفت و برمی گشت و چین های تازه ای روی صورتش می افتاد. دور یخسازی همیشه عین مور و ملخ، پلیس ایستاده بود. از راننده تاکسی مجاور پرسیدم پلیس کو؟ گفت: بَمَرد! و بینی سرخش حس نداشت تا بهش بفهماند آب دماغش راه افتاده و سپر ماشینش روی زمین بود.
زنِ از کلانتری برگشته می نویسد.
یک قاشق عسل رُس آمده میمالم به نان، تکه ای از بال زنبور در عسل است. آیا از آنچه به دخترک خورانده ام چیزی از من در او باقی خواهد ماند؟


