تبليغاتX
میچکا کلی

میچکا کلی

مردها رديف جلو و زن‌ها پشت‌سر مردها نشسته اند. استاد از روي كتابش مي‌خواند و ما يادداشت مي‌كنيم. هرجا مي‌گويد "ديوانه" ، مي‌دانيم كه بايد بنويسيم برتراند راسل. مردها استدلال مي‌كنند. استاد آويزان به كت و شلوارش،روبرو ايستاده است. زن ها سكوت مي‌كنند، با نجابت ذاتي يك اسب. صحبت از حقوق اجتماعيست. گوشه چادر را روي لبم كشيده ام و مشغول كشيدن چهره اي ناشناس روي كاغذم. بعد حدس مي‌زنم شبيه چه كسيست. شبيه شمس است. شوهر دخترخاله بزرگم. مريد زن و بچه. يادم مي‌آيد وقتي دخترانش را ناز مي‌داد به‌شان مي‌گفت "پدرسگ". آنجاي پسر كوچكش را دست مي‌زد و مي‌گفت ميدي بابا بخوره؟ پسر مي‌گفت سگ خورده. شمس هاپ هاپ دنبالش مي‌كرد و دختر خاله ام كيف مي‌كرد ازين شوهر خانگي. خدا رحتمش كند. البته فكر مي‌كنم مرده باشد، شايد هم نه. گو اينكه زنده‌ها بيشتر از مرده‌ها به آمرزش نياز دارند. كمي ته ريش برايش گذاشتم ، شبيه استاد شد. مي‌‌گويد :"اين ديوانه جور ديگر نظر داده است." به دفتر پشت سري نگاه مي‌كنم ، نوشته "كارل ماركس: " ....  مي‌گويد در آن كشورها وضع جوري بود كه مردم حتي براي زن گرفتن‌شان هم از دولت تقاضا مي‌كردند و دولت به‌شان يك زن مي‌داد و معلوم نبود كه اين زن مال كي بود و حالا كه به‌اش دادند مال خودش مي‌شود؟ تا آخر؟ ... زنگ مي‌خورد. براي صرف چاي و كلوچه به طبقه همكف سرازير مي‌شويم. زن‌ها چادرشان را تنگ پرده مي‌كنند روي صورت. اول مردها چاي و كلوچه‌شان را تحويل مي‌گيرند و مي‌روند گوشه راهرو و از خوشه‌بندي‌ها صحبت به ميان مي‌آورند. بعد زن‌ها در يك دست ليوان چاي لرزان و در دست ديگر دو لبه چادر، مثل قديسه‌ها از پله بالا مي‌روند، روي همان نيمكت در كلاس مي‌نشينند و گازي به كلوچه مي‌زنند و زير چادر مي‌جوند. يكي‌شان كه دبير ادبيات است و تك زباني حرف مي‌زند ازم مي‌پرسد: " شما رو تا بحال ديارت نكردم،چي تدريف مي‌كنين؟"... يك قطره اندازه سر سوزن از تك زبانش پريد توي ليوان چايم. فكرم رفت به صحنه‌اي از فيلمي. كشيش تكه‌اي اندازه سكه دو توماني روي زبان عبادت‌كنندگان مي‌گذاشت و مي‌گفت: "گوشت مسيح"... چايم را آنقدر نگه مي‌دارم تا استاد برسد . بعد يكسر مي‌اندازم در سطل زباله.برمي‌گردم، دستي صندلي را بلند مي‌كنم تا خودم را داخلش جا بدهم. زير دستي صندلي، دانش‌آموزان با خودكار و لاك غلط‌گير نوشته‌اند : حامد دوستت دارم، الهام و نويد، الهام و نويد، عشق من عليرضا.

بعد از كلاس ، سمت پمپ گاز رفتم. يك ساعت طول كشيد تا نوبتم شد. بلكه بيشتر. چون دعوا شده بود. راننده نيسان و تاكسي يخه هم را چسبيده بودند و فحش‌هاي مردانه تو صورت هم مي‌كشيدند. تنها زن در صف بودم. خجالت كشيدم. بيخودي توي داشبورد را هم زدم و دنبال چيزي گشتم. حوالي شش سمت رشت راه افتادم . حساب كردم هفت به خانه مي‌رسم. تا هشت شام مي‌پزم، شاید ماكاروني. تا نه خورده مي‌شود و شسته مي‌شود و تا ده هرچه سريال و اخبار وطنيست بلعيده ايم . بعد مي‌روم در آن اتاق كه از آن خودم است! و ادامه قصه را مي‌خوانم. چرا لوييز امور مرد؟

***

شب باران روي شيرواني حلبي ضرب گرفته بود. «زردمليجه» مي‌زد.

+نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعتتوسط مامان میچکا |

چند روزست تصوير زني چهارشانه با دامن خاك‌آلود، جايي ميان انبوه تصاوير بي‌ربط ذهنم آويخته شده است. نشسته ميان دو جسد. يكي كوچك، يكي بزرگ. مويه مي‌كند مثل شغال‌هاي دم غروب كه صداي محزونشان مي‌آمد از پشت مرغداري، كه پشت باغ بود، باغي كه پشت خانه بود، خانه‌اي كه ديگر نيست... زن سياهپوست كنار فرزند بيجانش نشسته و صورتش را كج، انگار سيلي خورده، به آسمان گرفته و چیزهایی میگوید. ابر ریش میشود٬ می رمد.ديوانگي پس از مرگ فرزند! ... بابا مي‌گفت زماني گاو پدربزرگ زاييد اما گوساله كم جان ساعتي بعد مرد. گاو ناله مي‌كرد و آنها ناچار شدند از گله همسايه گوساله اي بردارند و تنش را به محتويات لزج باقيمانده از زايمان آغشته كنند و تحويلش دهند تا آرام بگيرد. زن سياهپوست خاك‌آلود كه بر تلي ويران نشسته، مرا وامي‌دارد زوزه شامگاه شغال را معني كنم.دلگير!

 يادم هست خانم" ن" كه خاكش سبز، سالها پيش همين جور نشسته بود روي آخرين پله و مويه مي‌كرد. آقاي "ن" ورشكسته بود و خانه را به مشاور املاك سپرده بود. خانم "ن" با چانه لرزان ‌گفت زن دكتر دو ساعت پيش كه آمده بود خانه‌ را  بپسندد  چطور با چكمه رفته بود روي فرش. سالها بعد هم هربار كه آن ورشكستگي و ويراني را مرور مي‌كرد چكمه هاي مشكي ساق بلند زن دكتر را بر زمينه خرسك لاكي اتاق از قلم نمي‌انداخت. تصويري بود شبيه پاهاي سياه لاشخور. شبيه تصوير مكرر نظاميان كه دور زن سياه فرود مي‌آيند فروند فروند. به نسبت قريب انسان و حيوان فكر مي‌كنم. به جنگلي كه خرگوش‌وار در آن مي‌دوم.

***

لولماني بالاي ورقه اش نوشته:يا امام رضا، تو را به پهلوي شكسته حضرت فاطمه، كاري كن اين امتحان قبول بشم. قربونت برم يا امام رضا همين يه دفه كمكم كن... از ورقه گرفت پنج و بيست و پنج. نمره مستمرش را بالا دادم قبول شود. شد يازده.    

   

+نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
مه دل تنگه/دم هاده لَله وا ره

ظهر حركت ‌كنيم، شب مي‌رسيم. ميم كوچك حرف از سرزمين مهاراجه سوغات آورده، از نماشون تا چاشت. ميچكا مي‌گويد مازندراني‌ها به كلمات حمله مي‌كنند. ما وقت حرف زدن كلمات را مي‌دريم. گاهي خسته از لهجه مكسور گيلان ، دلم هواي مازني مي‌كند، هواي خلفه‌پلا و شامي، كئي‌انار، مرجي بشتباش. هواي آبجي كشور كه هنوز چادر دور كمرش مي‌بندد، اسكناس هاي قرمز را لاي جورابش مي‌چپاند و سبزها را زير پستان. هوای درختان مرکبات. ميچكا از كتاب فارسي ياد گرفته رودخانه هاي البرز نام آرش را تكرار مي‌كنند. دلم كه بگيرد ميچكا هم مازني گپ مي‌زند. دماونّه كوه و هرازه لب كَشنه مره، آخه... جانه مار!

 ديروز په نماز كيجائه دس بيتمه بوردمي اتي دل وا باوئه. بديمه شهسواري زنا امروزم بار بروته بورده . شه دل باوتمه وه ئي بورده آ، من بمونسمه آ مه زارزاركا و پلم و گزنا. مامان بپرسيه: وچه تا كه ونه غربت دووئي؟... باوتمه ده سال. باوته:اَ، مه دل دي بمو. آرزو بمونسه اته ساعت‌ده‌چايي بيئم ته خنه، چك دراز هاكنم باوئم امروز بمومه شه دتر خنه محله...  اتي دار و خال تگ تگه هارشيه ، سر جر بيارده، شه پلي‌مالِ دس بكشيه باوته عب ناينه. پسر كنّا سر بميرم و خش دل سر نميرم.  

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعتتوسط مامان میچکا |

وقت ندارم. بايد زود حاضر شوم و بيفتم تو خيابان، سمت ساغريسازان. فاطي با بچه ش منتظرست. هر جور كردم راهي پيدا كنم از سرم بازش كنم نشد. دلم هم نيامد. تنهاست. تنهاتر از خانم سين. شايد هم چون خانم سين دو روزست سر به بيايان گذاشته دعوتش را اجابت كردم. پريشب از خانه شان صداي گريه بچه‌اش و كوبيدن روي ميز و نعره‌هايي كوتاه مي‌آمد. ميچكا بلند مي‌خواند "آي دعوا دعوا دعوا، دعوا سر مربا"... نگذاشت بفهمم سر چي بود. هر چه بود ما معتقديم زن و شوهر دعوا كنند، ابلهان باور كنند. حالا هم ابلهانه منتظريم امروز غروب يا فردا پيش از ظهر برگردد و پادري را بلند كند و دم در را جارو بزند. بر‌مي‌گردد. مثل هميشه. اين راز فصل‌هاست!

معلم رياضي كنجكاو شده بود ببيند بچه ها در جواب سوال علت نارضايتي زن و شوهر چه مي‌نويسند. ورقه يكي را برداشت و خواند: شوهر از زن مي‌خواهد كه غذاي مورد علاقه‌اش را درست كند ولي زن درست نمي‌كند. زن مي‌خواهد هر روز بيرون برود ولي شوهرش نميگذارد. زن دوست دارد ادامه تحصيل بدهد و بيرون از خانه كار كند اما بعد از ازدواج مرد مخالفت مي‌كند و دچار اختلاف مي‌شوند. مردي كه قبل از ازدواج تا نيمه‌هاي شب با دوستانش در بيرون مي‌رود اين عادت سرش مي‌ماند و زنش را تنها مي‌گذارد و بين آنها اختلاف پيش مي‌آيد.

ورقه بچه ها را پهن كردم روي قالي و نشستم به تصحيح. اولين برگه مال حديثه بود. سوال: علت گرايش انسان به زندگي گروهي چيست؟... جواب نوشته: انسان بلافاعله انسان است و خالق ابطح است و به ميل طبيعي رفتار مي‌كند!

فرهنگ لغت باز كردم ببينم اين جمله اشراق گونه شايد پربيراه نباشد. ابطح به معناي رودخانه فراخ است ،جايي شبيه آبرفت و همچنين محلي است ميان مكه و مني. بلافاعله اش هم كه بلاشك. حساب كردم چند كتاب مي‌شود در تفسير اين جمله نوشت؟ حالا بهش نمره ندهم ؟

بايد بروم. فاطي الان قنديل بسته كنار آن ميدانگاهي كوچك. اگرچه او يكجا دوام نمي‌آورد و تا حالا كلي اجناس كوپني زير و رو كرده و پر و پاي مرغ و خروس‌ها را چلانده و قيمت زده و بچه ش هم نصف بربري گرم آغشته به آب دماغ را انداخته بالا. بروم پياده لاي آدم‌هايي كه انگار همه فقر آهن گرفته اند و از كوچه هاي تنگ ساغريسازان و چرخ دستي هايي كه چوب نراد و بشكه نفت حمل مي‌كنند رد شوم. ببينم جوانك معتادي دو قدمي نمايندگي بزرگ سامسونگ نشسته و يكي را گير آورده مي‌خواهد چرخ گوشت چدني روسي عهد بوق را با هزار قسم و آيه بهش بفروشد. بروم كتابفروشي مهران و به بهانه خريد،  طرف خانه سوان را ورق بزنم. ليمو عماني براي آبگوشت. كبريت. نخ دمسه... يك چيزي مي‌خواهم بنويسم مي‌ترسم نامحرم بخواند. همينطور سر دلم مانده لامصب بي‌دين!

وانتي بار سبزي آورده باز داد مي زند. تا ته اين بن بست تنگ مي‌آيد به اميد فروختن دو كيلو سبزي گره خورده گل‌مال. دريافتم كه ايمانش محكم‌تر از من است... بروم.

ديدي ترنج قالي چطور وسط نشسته، همه گلها ريشه‌شان از يك جايي بهش گره خورده؟ ديدي چطور ساقه گل‌ها همچه كه از ترنج فاصله مي‌گيرند و تعداد غنچه‌ها و برگ‌هاشان زياد مي‌شود هي گره مي‌افتد توي كارشان، گمراه مي‌شوند؟ ديدي راه گريز ندارند و عمري در محاصره لچك‌ها اسيرند؟ چه كائناتي دارد اين چند تكه نخ گره خورده!... بروم بروم بروم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعتتوسط مامان میچکا |

روزها اينجور مي‌گذرد كه مي نشينم در جوار زن همسايه، هردو به بافتن. يكي براي پسرش ، يكي براي دخترم. ژاكت و شال و شنل. به سرزندگي فرش تبريز رنگ توي سبدهاي حصيريمان داريم. وقت بافتن حرفمان مي‌آيد. حرف شادي كه گفتن ندارد،يك آن مثل نسيم، مثل آه، فوت مي‌كند توي صورت و لبخندي مي‌نشاند و مي‌رود. قصهء غصه است كه دانه به دانه، رج به رج كلمات را مي‌بافد و بالا مي رود ، بي كه كلاف تمام شود. شباهتي مي‌بينم بين دهان خانم سين و دودكش خانه‌ها در نقاشي هاي پنج سالگي ميچكا. در دل خانم سين گويا هميشه پاييز و زمستان است... زمستان است... سرها در گريب...!

شب ها به ميهماني مي‌گذرد. ما دوستان‌مان را بازمي‌شناسيم. بازي تازه‌مان، كشف نسبت كلروفيل و گزانتوفيل آدمهاست. دسته‌بندي مي‌شويم و تصميم مي‌گيريم من‌بعد براي بهتر برگزار شدن شب‌نشيني ها، كي با كي دعوت شود يا نشود. آدمهاي تازه‌اي از آب درآمده ايم. بچه شده‌ايم. چه برخوردهاي نامتعارف كه تا به حال از هم نديده بوديم! بي‌ادبي را جسارت معني مي‌كنيم. چه بي ريشه ايم ما! شايد بهترست قدري سكوت كنيم.

 و امروز صفحه ياهو در سبد روزانه‌اش اين پيام را برايم نوشته بود: hi mim! Cat got your tongue?

+نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعتتوسط مامان میچکا |

خانه كثيف است. ظرف هاي نشسته و پوست نارنج و تفاله چاي سينك ظرفشويي را پر كرده است.كلاف هاي كاموا و كتابهاي لغت‌نامه و قبض ها و قرص ها ميز را فتح كرده اند. عنكبوتي كنج طاقچه بخاري ديواري، قصري هزارتو براي خودش ساخته. چاق شده ام. ميچكا تفاوت مساله تقسيم و ضرب را نمي فهمد. و ما ساعت هاي طولاني پاي تلويزيون نشسته ايم و رنگ‌هاي سبز و قرمز را از هم سوا مي‌كنيم.

 ميچكا  گفت: خوش به حال «آ». رفته بودن آلمان. هميشه مسافرت ميرن... فرانسه، ايتاليا، آلمان، چين. ما همش ميريم ماسوله. ما فقيريم؟

: نه، ما فقير نيستيم. پولامون تو بانكه. محض احتياط خرج نمي‌كنيم. چون نگرانيم.

:چرا «آ» اينا نگران نيستن؟

: نمي دونم. شايد تلويزيون نگاه نمي‌كنن. شايد كوررنگي دارن.

:يعني چي؟

: دفترتو بيار برات چن تا ضرب و تقسيم بگيرم حل كن.

صبح شنبه مامان تكه چوبي به طرف زاغ كه به خرمالوي پخته بالاترين شاخه نوك مي زد پراند. باز يكي از تخم اردك‌ها را خورده بود. عمه‌جون گفت كه تلويزيون قديمي شان را لانه مرغ‌ها كرده اند و حالا ديگر لاي بوته‌ها تخم نمي‌گذارند. يادم مي‌آيد يك تلويزيون سياه و سفيد فيليپس در انبار داشتيم.   

+نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعتتوسط مامان میچکا |
یلد، یولد، یلدا
                

                     

امروز بعد از زنگ نماز٬ آمنه پرسید: دسر چیه؟

+نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعتتوسط مامان میچکا |

                   

 

آدمها مي‌توانند حتي در نه سالگي از شدت برانگيختگي احساسي ناشناخته گريه كنند .احساسي كه با هر بار گوش دادن به موسيقي خاصي بجوشد و چنان ناكارشان كند كه دنبال گوشه‌اي باشند براي خزيدن و جمع شدن جنين‌‌گونه.

ضبط صوت خانه ما كه از فرط كهنگي ، بيشتر ناله چرخ دنده ‌هايش  شنيده مي‌شود، مدتهاست كاستي در شكم دارد. مجموعه قطعاتيست كه زن و مردي با مهارت تمام مي‌نوازند. دخترك هربار خودش را بغلم جاكرده و چشمهايش را بسته و تا انتهاي نوار و پريدن وحشيانه دكمه ضبط حركتي نكرده. عصر ديروز وقتي به چشم‌انداز دلگير پنجره هال، كه ديش‌هاي زنگ زده را به آسمان خاكستري چسبانده  نگاه مي‌كردم، ميچكا با اين موسيقي عجيب گريه كرد و با تعجب دليلش را از من ‌پرسيد. دختركم تنها دو دليل براي گريه مي‌شناسد، غم و شادي. دستپاچه  ازينكه نكند «نوجواني» به اين سرعت پشت در خانه‌مان رسيده باشد، گفتم كه من هم حوالي سن او همين اتفاقات برايم افتاده با اين تفاوت كه مادرم آن وقت، آنقدر رخت براي شستن داشت كه فرصت سوال و جواب نبود. فکر کردم هيچ جاي نگراني نيست ٬ اين گريه مثل فرو دادن نفس‌هاي عميق بر بلندي‌هاي اسپيلي، مصفاست. به اندازه گاز زدن هندوانه شب يلدا واجب است. ميچكا از جاري شدن اشكهايش وقت شنيدن اين نوار احساس حماقت مي‌كند ،طوريكه مي‌ترسم من بعد بخواهد آن را تنها در اتاقش زير پتو بشنود.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعتتوسط مامان میچکا |

 همان ديروز كه همخانه به انارهاي درون قدح گلپر مي‌پاشيد گفتم كه به عقل من جايزه صلح نوبل را نبايد به اوباماي هنوز كوچك داد. اين نشان برازنده براي آن نيست كه از ظرفيتش براي بزرگ جلوه دادن كسي بهره گرفت، اگرچه آن كس بالقوه لياقتش را دارا باشد. مگر نه آنست كه عينك گاندي اعتبارش را از صاحبش وام گرفته؟ جمعيتي ازمابهتران نشسته بودند در تلويزيون و  مردي به گمانم فرانسوي با لحن شاعرانه متني طولاني خواند و  در پايان با  جمله‌اي از مارتين لوتركينگ به چشمهاي اوباما و همسرش نور پاشيد.

با آرامش كسي كه حقه تبديل خرگوش به کبوتر زير كلاه شعبده‌باز را فهميده باشد ، نخ را دور انگشت سبابه پيچاندم و يك رج گل زدم. همخانه اخبار تازه شنيده اي نقل كرد و فهميدم كه ديگر نمي‌دانم در كدام صف بايد ايستاد. بعد نوبت من شد كه او بپرسد چه خبر؟ يادم آمد همين سه يا چهارشنبه معلم تاريخ ،موقع گفتن چاي تلخ در گلويش پريده بود، كه در اداره شوهرش فرم تسهيلات براي آقايان از طرف نمي‌دانم كجا آمده كه در بند افراد تحت تكفل، جای خالی برای دو همسر منظور شده بود. ثانيه ها رديف به رديف، موريانه‌وار جملاتم را جويدند و وقتي بافتني‌ام به حلقه آستين رسيد ديگر دير شده بود براي نوشتن. اين صفحه تكه كوچكي از ناخودآگاه دست نيافتني سال هاي آينده‌ام است.   

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعتتوسط مامان میچکا |

مشتري ها حريصانه لباس ها را ورق مي زدند. روي پيشخوان بلوزهاي تور و حرير انباشته و مچاله، هر كس تكه اي را مي كشيد.پشت اتاق هاي پرو صف كشيده بودند. از ميان لباس هاي شب و دختران نازك سر خوردم درون اتاق. پيراهن آبي بلند و بي آستين را تن كردم. دامن ابريشمينش رها شد. به همزادم در آينه خيره شدم. يك قدري قوز‌پشت بود و عضلات بازويش از آخرين باري كه ديده بودم افتاده‌تر بودند. گردنم را بالا گرفتم. روي نوك پا ايستادم. زير لامپ داغ و ميان ديوارهاي بهم آمده اتاقك پرو رقصيدم. چرخيدم. يك نفر براي چندمين بار به در كوبيد، مانتو و شلوارم را پوشيدم و كش چادر را پشت گوش انداختم. پيراهن آبي را  مثل دريا‌پري كه تازه از آب گرفته باشم دودستي روي پيشخوان گذاشتم. پيراهن مشكي آستين بلندي خريدم و  برگشتم. شب عيد قربان بود. مردي علف‌هاي بلوار را مي چيد براي گوسفندي كه یقین صبح فردا ذبح مي‌شد. ميچكا به ناخن‌هايش لاك صورتي ماليده و لب هايش را از من مخفي مي كرد... آن شب، وقتي گروه موزيك مي خواند "اين خانه پر از شمع و چراغست"، من و انگشت شست پاي مادربزرگ عروس به هم لبخند مي زديم. او بهتر از بقیه روي سنگ ضرب گرفته بود.

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعتتوسط مامان میچکا |