تبليغاتX
میچکا کلی

 

روي نيمكتي كنج پارك محتشم، در پناه سايه ي درختان چندصدساله نشسته ام و ذن موسيقي مي خوانم. اين روزها پذيراي هر حرف تازه و آدم تازه ام. فنجانم را خالي نگهداشته ام تا هر كس از چايش برايم بريزد. مي داني؟ هر كس طعمي دارد مخصوص خودش.

 بايد گوش ها را به كار انداخت. هيسس!

اولي زن هرزه ايست. ميهمان هر روز پارك. چشم هاي وحشت زده اش همه ي رازهايش را برملا مي كند. نشست كنارم و برايم سوره ي فلق را خواند. با بوي سويا ... دومي از در پشتي وارد شد. با روسري ململ سفيد و كتاب مقدس را لاي روزنامه اي پيچانده بود .مرا دعوت به مسيحيت كرد و چه مريم وار، گردن كشيده اش را انحنا داده بود. انگار دوغ گازدار را لاجرعه سركشيده بود و آروغ كه مي زد، آيه هايش بوي كباب ترش مي گرفت... سومي من بودم ، چايم هنوز دم نكشيده. اما اصل اصلست. چين بهاره. سه پر و يك گل. صبر داشته باش.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت توسط مامان میچکا |

 

 بعد از آن اتفاق غير مترقبه، در حالت بي وزني قرار گرفتم. معني خيلي چيزها برايم عوض شده. يك حس جديد، انگار عضو تازه اي به بدنم اضافه شده. آدمهاي اطرافم شكل تازه اي گرفته اند. همخانه لايه هاي پنهان ديگري را رو كرده. من فرصت ديگري دارم تا خودم را اثبات كنم. به وضوح كسي را حس مي كنم كه پشتم ايستاده. مي خواهد كه ببينم، بفهمم. اين روزها پشت هم مهمان دارم. تبريزي ها رفتند و تهراني ها در راهند. بيشتر وقتم را در آشپزخانه مي گذرانم، با عطر سير و طعم نعناع رفيق شده ام و دلم براي بره اي كه رانش را سرخ مي كنم كبود است. هنوز گيج آن اتفاقم. توي دلم چهارگاه مي زنند اما كم حرف تر از قبل شده ام. ميچكا را مي برم پارك، كانون، باشگاه، كلاس موسيقي و زبان، و تمام مدتي كه ميچكا در كلاس است، گوشه اي مي نشينم و مجله اي ورق مي زنم و به پچ پچ آدمهاي دور و برم  گوش مي دهم. دفترچه هايم پر از يادداشت هاي نيم خطي و يك خطيست. گاهي به نظر مي رسد همه چيز شعور دارد بجز آدم. دلم مي خواهد شعر بگويم، نرم و رها، مثل كبوتري كه بال مي زند و روي گنبد مسجدالجواد مي نشيند و به حقارت عابران روي مسيرهاي خط كشي شده چشم مي دوزد. مي نشينم و به دستهاي پر از النگوي زنان شهرم خيره مي شوم كه در حال حرف زدن، شكل بخارشور و سشوار و يخچال هاي جديد را در هوا ترسيم مي كنند و كيف هايشان از تجمع دفترچه هاي اقساط ، باد كرده. چادر ملي مي پوشند و عرض خيابان را مثل پنگوئن طي مي كنند. قيمت همه ي ميوه هاي ميوه فروش را مي پرسند و آخركار يك كيلو از ارزان ترين ميوه مي خرند و دلشان توي سيني آلبالو جا مي ماند. مردهاي ميانسالي كه مسيرهاي فرعي شهر را با دختران جوان طناز كورس مي گذارند و همان وقت است كه دلم مي خواهد محكم بزنم توي گوش مانكن هاي پاساژ شيك و  كاغذهاي فتوكپي شده  و ماژيكي "از پذيرش خانم هاي بدحجاب معذوريم" را پاره كنم . توي خودم وول مي خورم و توي دلم داستان مي نويسم و  يكهو فروغ مي پرد وسط حرفم، مثل مرده هاي هزاران هزار ساله و مرا زن ساده ي كامل خطاب مي كند. حرف هاي تازه مي زند. شعر هاي تازه مي گويد و من فرصت نمي كنم بنويسمشان. تنها يك خط، يك نيمخط...

 

... "مهسا زودتر از همه رفت توي اتاق، دنيايش به وضوح از ما جداست"... "اشپل، گردو، كباب، باقلا" ... "آدمهاي خر همه جا هستند، توي اداره، توي خانه، توي مغزم" ... "آيدا هميشه سرپا شام مي خورد، پدربزرگ مرد.حالا آيدا صندلي دارد" ... " كاش يا مريم يك بچه داشت، يا من دوتا" ... " لقمه هاي مرا نشمار احمق!" ... " ميچكا بهم نمي خندد، باهام مي خندد"... " خانم احمدي جان، هيچي ت نيست. خيلي هم جيگري، فقط زير بغلت را اصلاح كن" ... " ذكر قنوت نماز غفيله"... " تو خيلي ايده آ؟ل فكر مي كني،  واقعيت يك چيز است و حقيقت يك چيز ديگر" ... " جاي مردها را بنداز، بعد من و تو برويم تراس حرف بزنيم"...

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت توسط مامان میچکا |

و خدایی که در این نزدیکیست... و خدایی که در این نزدیکیست... درست لای دفترچه حساب پس اندازم٬ توی کیفم٬ مچاله. من کورم کور. چون او انگشتش را چشم هایم فرو کرده بود. امروز از خوشی سر به جنون گذاشته ام. میچکا را صد بار بغل کرده و بوسیده ام و او هر بار٬ منگ نگاهم کرده. مثل حریر پرده٬ باد می خورم و به هوا می روم. قهقهه می زنم. حالم خوب است.خیلی خوب. خدا دیوانه شده است. من خوبم...

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت توسط مامان میچکا |

 

كلي چانه زدم تا شلوار ميچكا را رساندم به هفت هزار تومن و از فروشگاه آمدم بيرون ، ديدم ماشين نيست . جرثقيل كولش گرفته و برده بود. حالا اين شلوار برايم پنجاه هزار تومن تمام شده احتمالا.

 

*بچه ها من چند روزه كه گوشي ندارم. با شيرين كاري امشبم، احتمال خريد يك گوشي جديد به مناسبت روز زن هم منتفي ست. لذا تا اطلاع ثانوي تماس نگيريد و اس ام اس هم نديد. حلالم كنيد.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت توسط مامان میچکا |

 

 گاهي بايد بچگي كرد. سرمشق هاي معلم را كنار گذاشت و يواشكي چيزهايي گوشه ي دفتر نوشت ، با رنگي ديگر و خطي ديگر، رمزي، و قايمش كرد. حتي زود رويش را با خودكار سياه كرد، سياه تر، سياه تر. چند سال بعد كه به دفترچه ات نگاه مي كني، خاطره ي دندانگيري از معلم و كلاس نداري اما آن گوشه ي سياه دفترچه تو را مانند گودالي در خود فرو مي برد. اينطور نيست؟

 من مي گويم هيچكس آنقدر احمق نيست كه هيچ اشتباهي نكند.

يك چيزي ته دلم عين وزنه آويزان است. تاب مي خورد و بي تابم مي كند. دلم به اندازه ي دريا شور مي زند. سرم سنگين شده و فكر مي كنم خميدگي گردنم از همين است. ديروز به رويا خانم گفتم موهايم را بزند. كوتاه كوتاه. پسرانه. پيرزني كه پشت سرم نشسته بود خنديد. در آينه روبرو مي ديدمش. حاضر بودم كمي از گونه هايم را به او بدهم. اما موهاي شرابي مضحكش، چه رنگ شاد غمناكي داشت! چقدر دلم مي خواست از لاي پستان هاي لواشكي اش، قلب كبود پي بسته اش را در مي آوردم و لخته هاي درد را بيرون مي كشيدم.  

  

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت توسط مامان میچکا

 

1)

كله ام را توي دهان شير بردم. دندان فاسدش را قلقلك دادم، يك چيزي هم توي حلقش ريختم بلكه كمي رام شود. ديروز اين جمله از دهان همخانه در رفت: زن شجاعي هستي! ... ديوانه ي قرمه سبزيست. امروز برايش مي پزم.

2)

ميم كوچك يكريز حرف مي زند. از شرايط زندگي دوستانش در استراليا. از سردي هواي نمي دانم كدام منطقه ي چين و ورزش صبحگاهي سالمندان و خوراك هشت پا. از بريتيش كلمبيا و پروپوزال و جندر آيدنتيتي در آثار تامس هاردي. چنان با حرارت حرف مي زند كه چشمهايش به درشتي نعلبكي مي شود. بعد نگاهش مي افتد روي دستهايم و حرفش تمام مي شود... تمام باغچه را سبزي خوردن كاشته ام. تره، ريحان، پيازچه، تربچه، گشنيز. از تماس پوست دستم با خاك و گياه لذت مي برم. روزي نيم ساعت علف هاي هرز را وجين مي كنم و كمي هرس مي كنم و خاك را زير و رو مي كنم و كرم هاي خاكي را جمع مي كنم براي جوجه مان. نمرده. هنوز سرپاست... يعني من از جوجه كمترم؟ بايد سري به شيرها بزنم.

3)

ميچكا را حاضر مي كنم ببرم كلاس نقاشي. موهايم را با دقت زير روسري مي برم و لبه روسري را تا نصف پيشاني پايين مي آورم. هيچ اثري از آرايش روي صورتم نيست. چه قدر دير به دير جلوي آينه مي روم! دارم جا مي افتم، مثل همه ی دست پخت های مامان. ميچكا غر مي زند: چرا چادر ميذاري؟ بهت نمياد... : خب باحجاب ميشم، بده؟... : همون روسري و مانتو هم باحجابه ديگه. چادر نذار مامان، توروخدا! توروخدا، اينجوري مثل ننه ها ميشي!... ديشب يك نقاشي براي اتاقم كشيد. زني با موهاي زرد و آرايش غليظ و لباس دكلته. غض بصر يعني كاهش دادن نگاه. غمض عين يعني صرف نظر كردن... فلسفه ي حجاب مي خوانم. يك مصاحبه ي ديگر درپيش است.

4)

 وسط خطبه ي نماز، موبايلم تن لرزه مي گيرد. سين است. گوشي را از زير چادر نمازم، يواش مي چسبانم به گوشم. سين و مامان رسيده اند تركيه. جمعيت تكبير مي گويند: مرگ بر منافقين و صدام... زني كه سمت راستم نشسته بطري آبش را بهم تعارف مي كند. دختر است. به نظر همسن و سال خودم هم هست. هيچ وقت موهاي صورتش را برنداشته. دو انتهاي سبيلش انگار دو تخمه ي آفتابگردان چسبانده اند. چه قدر صورتش غم انگيز است! هيچ ميچكايي از روي اين صورت نقاشي نمي كشد.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت توسط مامان میچکا |

 

 

بگو ... داشتي چي مي گفتي؟ چرا مثل احمق ها درگوشي حرف مي زني؟ چرا تا چشمهايم را مي بندم شروع مي كني ؟ چرا تا لاي كتابي را باز مي كنم، وسط خطوط مي پري؟ وسط ظرف شستنم حتي... وسط حرف زدنم حتي. 

مي دانم روزهاي مزخرفيست. روزهاي پر از فكر و خيال. پر از خواهش و خشم و خنده هاي بي دليل. روزهاي نقش بازي كردن. مثل بيوه زن هاي فيلم هاي ايراني، چادر خاك آلود به زمين كشيدن و آدرس دفتر اين و آن را پرسيدن. به يكي اخم كردن و به آن يكي چشمك زدن. روزهاي پر از هيچ، پر از ظرف هاي نشسته و غذاي شب مانده. روزهاي پشت درهاي بسته، در انتظار راي كميسيون تجديد نظر،  وقت قبلي، تقويم، شماره تلفن، بوق اشغال، پشت خط باشيد. آه... روزهاي پدر سوخته بازي!

 

شب هاي دم كرده، پرده هايي كه لج مي كنند و نسيم كه بي عرضگي و كم جاني اش من را ياد خودم مي اندازد. ملافه هاي نمور. يخ مي كنم. آه مي كشم و عضلاتم شل مي شوند، مثل وقتي كه هنرپيشه ها مي ميرند. دستي داغ، دست سرد مرا مي فشارد و من، من با غيظ مي كشمش بيرون و مي گويم:ولم كن! ... سقف كوتاه مي شود و تخت تابوت مي شود و ما هردو مي ميريم.

 

صبح دوباره زنده مي شوم. با صداي گنجشك ها. با شعاع آفتابي كه اولين شمشيرش را برفرق چوبي تختم فرود مي آورد . دخترك را مي نشانم پاي تلويزيون و چادر سر مي كنم و دوباره و صدباره و هزارباره، داستانم را براي ناشنوايان شهر مي گويم. سرتاپاي اين روزهايم را گه گرفته اند. پررو شده ام. مثل آب خوردن دروغ مي گويم و پشتش قسم مي خورم. توبه مي كنم. عروسك هاي باربي را جمع مي كنم و ازشان مي پرسم  فاحشه ها لباستان كو؟ به موهاي باز و پريشان شان حسودي ام مي شود. بعد يكهو دلم براي كفش هاي پاشنه بلندم تنگ مي شود. براي روسري هاي رنگي ام. براي جعبه ي آرايشم. براي يك مهماني عصرانه با دختر خاله هايم كه تازه موهايشان را مش كرده اند و بلوزهاي حرير يقه شل پوشيده اند. براي ژست چاي نوشيدن شان، براي شنيدن جوك هاي سكسي بالاي هجده سال از زبان بچه هاي يازده دوازده ساله شان ...

 دلم مي خواهد بروم استراباكو آب تني كنم و عصر وسط ايوان خانه ي آقاي شاكري بنشينم ٬ خيره شوم به دودي كه بالاي دماوند عين پرچم باد مي خورد. همان جا خوابم ببرد .سرم را بگذارم توي سايه و پاهايم را تا زانو آفتاب بدهم . صداي بوق ميني بوس هاي آب اسك بيايد... دراريد، دراريد... صداي بوق كاروان عروس كه سمت آبشار شاهاندشت مي روند. صداي چرق چرق شاخه هاي درخت گيلاس زير پاي آقاي شاكري كه با سطل پلاستيكي قرمز رنگ مشغول چيدن گيلاس هاي تك دانه است. بعد جوجه شان مي پرد بالاي ايوان و روي پايم فضله  مي ريزد و من از خواب مي پرم و مي بينم همه ي اين روزها را خواب ديده ام... آه،  چه دل خري دارم!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت توسط مامان میچکا |

 

 

 انگار خواب بود. چه زود كلاس دوم تمام شد! برنامه هاي مفرح تابستاني مان را چيديم. ميچكا يك معلم نقاشي خوب پيدا كرده و از هفته ي بعد كارش را شروع مي كند. قند توي دلش آب مي شود.طبق پيشنهادات مكرر دوستان، معلم ويولن را عوض كرديم و اين يكي گرچه خيلي مهربان است و با حوصله و با معلومات، اما زيادي گير مي دهد به همه چيز و چشمم آب نمي خورد ميچكا بتواند تحملش كند. مقرر شده شب ها موقع خواب موسيقي كلاسيك گوش كند. ديشب برنامه ي موسيقي كلاسيك راديو ، اختصاص داشت به سمفوني هاي يك و هفت بتهوون. با علاقه گوش مي كند و ديگر كاملا مطمئنم ارتباط برقرار كرده. ميانه اي با موسيقي ايراني ندارد ، ابدا!

تازگي ها به جاي كتاب خواندن مرا مي كشاند توي اتاق و از قديم نديم ها مي پرسد. از زمان بچگي من و تفريحاتمان. از رشادت هاي مادر و خاله اش كه براي دايي وسطي خودشان را هدف مي كردند تا سه چاقوي ميوه خوري را طوري پرت كند كه يكي درست بالاي سر و دوتا بغل دو گوش توي ديوار فرو رود... چه خر بوديم كه فكر مي كرديم بروس لي روبرويمان ايستاده!  برايش شيرين است بشنود مادرش، در حاليكه فردا امتحان ثلث سوم علوم دارد، مشغول كهنه و مشما پوشاندن خواهر كوچكش است . دارد با دايي ها تمرين بالانس زدن مي كند و قرار است عصر برايش خواستگار بيايد. اين كه صبح ها زودتر بيدار شود و قبل از رفتن به مدرسه، ظرف شام ديشب را بشويد ، چون مادربزرگ شش تا بچه دارد و مريض است و مامان دختر بزرگ مادرش است. ميچكا دارد مادرش را مي كاود و داستان هايش را كش مي رود. گاهي عقب تر مي رود و من ناچارم خاطرات مادر و مادربزرگم را هم الك كنم و درشت ها را برايش بگويم. ديشب بحث عطاري و گياهان دارويي داشتيم و هرچه به ذهنم مي رسيد از خواص عناب و سنبل طيب و برگ سنا و نبات و نعناع و سبزيره و خاكشير برايش گفتم. نمي دانم كي مي توانم برايش از عمه جان بگويم كه نيمه شب ، با چند سطل آب سرد چشمه، گوشه ي انبار خانه ي ييلافي اش غسل مي كرد و چيني تنش در تاريكي نور مي داد وقتي از سرماي آب شوكه مي شد و بال بال مي زد و هاه هاه مي كرد... تا نمازش درست باشد. از نامه هايي كه منيژه براي سرباز خرم آبادي پادگان قدس مي نوشت و لاي خارهاي پرچين قايم مي كرد. سربازي كه يك عالم شعر بلد بود و خطش شبيه خوشنويسي هاي كتاب هنر بود.

هنوز كوچكي ميچكاي من. هنوز برايت زود است از همه چيز سردربياوري. گرچه كلمات قلمبه اي مثل "خلاقيت" و "توان ذهني" در جمله هايت مي گنجاني. وزن شعرها را در مي آوري و درام رام رام درام رام مي كني. كله به كله ي نيما يوشيج مي زني و شعر نو مي گويي. اما هنوز كوچكي ميچكاي من. همين ديشب كه به خاطر ته ديگ ماكاروني لج كردي، دو ساله شدي دوباره. همين ديروز كه به خاطر يك بسته توي باكس توخالي گريه كردي و به خاطر يك اسكيمو اخته اي نيم ساعت توي ترافيك نگه ام داشتي.بزرگ شو دخترم، بزرگ شو كه حرف ها دارم با تو.  

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت توسط مامان میچکا |

 

و فكر كن كه چه تنهاست

اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد.

چه فكر نازك غمناكي!

و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.

و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست

خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند

و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.

نه، وصل ممكن نيست،

هميشه فاصله اي هست.

اگر چه منحني آب بالش خوبي است

براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،

هميشه فاصله اي هست.

دچار بايد بود

و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشني اهتزار خلوت اشياست.

و عشق

صداي فاصله هاست.

صداي فاصله هايي كه

- غرق ابهامند.

- نه،

صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند

و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.

هميشه عاشق در دست ترد ثانيه هاست.

و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.

و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.

و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را

به آب مي بخشند.

و خوب مي دانند.

كه هيچ ماهي هرگز

هزار و يك گره رودخانه را نگشود.

و نيمه شبها. با زورق قديمي اشراق

در آب هاي هدايت رونه مي گردند

و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.

- هواي حرف تو آدم را

عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات

و در عروق چنين لحن

چه خون تاره محزوني!

حياط روشن بود

و باد مي آمد

و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

***

 اتاق خلوت پاكي است.

براي فكر، چه ابعاد ساده اي دارد!

دلم عجيب گرفته است.

خيال خواب ندارم.

كنار پنجره رفت

و روي صندلي نرم پارچه اي

نشست: هنوز در سفرم.

خيال مي كنم

در آب هاي جهان قايقي است

و من - مسافر قايق - هزاران سال است

سرود زنده دريانوردي هاي كهن را

به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم

و پيش مي رانم

مرا پيش مي رانم

مرا سفر به كجا بردي؟

كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

كجاست جاي رسيدن، و پهن كردن يك فرش

و بي خيال نشستن

و گوش دادن به

صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟

***

و در كدام بهار

درنگ خواهي كرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

***

شراب بايد خورد

و در جواني يك سايه راه بايد رفت،

همين.

***

كجاست سمت حيات؟

حيات، غفلت رنگين يك دقيقه « حوا » ست.

نگاه مي كردي:

ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

***

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل

نگاه مي كردي،

حضور سبز قبايي ميان شبدرها

خراش صورت احساس را مرمت كرد.

***

ببين، هميشه خراشي است روي صورت احساس.

هميشه چيزي، انگار هوشياري خواب،

اثر گذاشته بود:

(( به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي. ))

***

شراب را بدهيد.

شتاب بايد كرد:

من از سياحت در يك حماسه مي آيم

و مثل آب

تمام قصه سهراب و نوشدارو را

روانم.

***

سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد

وايستادم تا

دلم قرار بگيرد،

صداي پرپري آمد

و در كه باز شد

من از هجوم حقيقت به خاك افتادم

 

***

عبور بايد كرد.

صداي باد مي آيد،عبور بايد كرد.

و من مسافرم، اي بادهاي همواره!

مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.

مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.

و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور

پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.

دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر

در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.

و اتفاق وجود مرا كنار درخت

بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.

و در تنفس تنهايي

دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.

روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.

حضور « هيچ » ملايم را

به من نشان بدهيد.

                                                                         

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت توسط مامان میچکا

 

دو سه روز است كه از عصر، كلمات توي مغزم وول مي خورند و خودشان عين گوساله هاي بي مادر راه مي افتند هر طرف دلشان خواست. يك وقت مي بينم ته دره ام! يك وقت بالاي كوه! همين كه مي خواهم بدوم و بنشينم پشت كيبورد و عين ماكاروني ، چنگال بياندازم و بكشمشان بيرون آب مي شوند و توي زمين فرو مي روند. عين داستان اين روزهاي خانم احمديست. چند شب است كمين نشسته و وقتي بچه ش به خواب عميق مي رود ، يواش شلوار بچه را پايين مي كشد و معقدش( اين طور مي گويد) را باز مي كند و چشم مي دوزد ببيند كرمك دارد؟ نور اتاق را كم مي كند كه از نور نترسند ، صدا نمي دهد. كرم ها هم قايم باشك راه انداخته اند. در نمي آيند. بعد همين كه شلوار بالا مي رود و برق خاموش مي شود، بچه شروع مي كند به خاراندن خودش!

حالا حكايت مغز من شده همان داستان معقد . از آن حاج خانم كه باهام مصاحبه كرد تا اسبي كه توي جاده ديلمان باهام عكس انداخت، تا آن آقاهه كه يك متلك باحال بهم گفت و سرشار از حس جواني و بكارت شدم، تا حرف هاي گنده تر از دهان ميچكا و هزار چيز ديگر، توي سرم عين كرم مي لولند. بعضي بو دارند، عين اشپل ماهي سفيد. بعضي صدا دارند. لهجه رشتي دارند، لهجه مازندراني، بعضي تهراني... صداي معلم زبانم ، صداي ساز ناكوك استاد، صداي شون كانري، صداي معلم مدرسه ي موش ها، صداي جورج بوش، صداي  شرشر ادرار گاو آقاي جاويد در شب پنج شنبه، كه خواب را از سرم پراند.

اما اين يكي صدايش از بقيه بلند تر است:

ميچكا( تازه از مدرسه آمده و مقنعه ي لك و لوكش روي سر زار مي زند و دور تا دور لبش با اسكيموي زغال اخته قرمز شده): مامان مامان مامان مامان ، يه خبر يه خبر يه خبر، مامان مارال طلاق گرفته!

مامان: طلاق چيه ديگه؟

ميچكا: باز فك كردي من بچه ام!

مامان: آهان، خب از كي؟ از مارال؟

ميچكا: مامان!

مامان: براي چي آخه؟

ميچكا: نمي دونم. ترمه امروز تو سرويس گفت. گفت كه مارال با عزيزش و پدربزرگش و پدرش زندگي مي كنه.

مامان: آخي طفلك. حتما دلش براي مامانش تنگ ميشه.

ميچكا: نه. مگه خره؟ مادري كه به خاطر بچه ش فكر نداره، از نامادري هم بدتره.

مامان: خب حتما مشكل داشتن ديگه. وگرنه همه مادرا بچه هاشونو دوست دارن.

ميچكا: نخير. اصلا. مامان، واقعا كه.تو سي و چار سالته اما مثل بچه ها حرف مي زني!

مامان: هي بسه ديگه! پررو شدي ها، بي ادب!

ميچكا: پررو شدي هم يه حرف بده ها! اما نمي خواد معذرت خواهي كني. چون مادرم بودي بخشيدمت. ولي مارال خيلي زرنگه مامان مي دوني؟ همه كاراشو خودش تنهايي انجام ميده. بلده از حق خودش دفاع كنه.مثلا موقعي كه از بوفه خريد مي كنيم هيشكي نمي تونه مارال رو هل بده كنار.

مامان: به هر حال اينا دليل نميشه. بچه مادر مي خواد. كاش پدرش اجازه ميداد مارال با مادرش زندگي كنه.

ميچكا: كاش پدر و مادرش باهم زندگي مي كردن.

مامان: خب بسه حالا. برو لباستو عوض كن. صورتت رو هم بشور كه انگار گاو ليسيده تو رو! بدو ببينم.

ميچكا: مامان، مگه تو نگفتي هر وقت دو تا زن و مرد همديگه رو دوست داشته باشن خدا بهشون بچه ميده؟

مامان:اوهوم.

ميچكا: پس چرا مارال به دنيا اومد؟ بابا و مامانش كه..

مامان: اولش كه همديگه رو دوست داشتن.

ميچكا: آخرش كه نداشتن. عشق واقعيشون نبود( اين را از پرنسس فيونا ياد گرفته). خدا بايد مي دونست.... مامان.

مامان: هااااااااااا.

ميچكا: مجبور بودي دروغ بگي؟ من مي دونم عشق ربطي نداره با بچه به دنيا آوردن.

و اين جمله ي آخر عين كرم لا به لاي شيارهاي مغزم، پشت لب تمپورال و گيجگاهي مي چرخد ، اعصاب بينايي و بساوايي ام را انگولك مي كند و گريزان از نور، در تاريكي به كارش ادامه مي دهد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط مامان میچکا |